غزل شمارهٔ ۴۸۰
هوش مصنوعی: شاعر در این ابیات احساسات عمیق عشق و دیوانگی خود را توصیف میکند. او بیان میکند که تا زمانی که عشق معشوقش را دارد، دیوانه خواهد بود و وجودش تحت تأثیر اوست. با ذکر اینکه دشمنانش به او آسیب میزنند، از درد و رنجی که در عشق میکشد سخن میگوید و به فداکاریاش اشاره میکند. در انتها، او به وفاداری و تعهدش در عشق تاکید میکند و از این میگوید که اگرچه ممکن است در این راه آسیب ببیند، اما هیچگاه از عشقش دست نخواهد کشید.
من از دیوانگی خالی نخواهم بود تا هستمکه رویت میکند هشیار و بویت میکند مستم
هوش مصنوعی: تا زمانی که وجود دارم، دیوانه بودن از من جدا نخواهد بود. چرا که دیدن روی تو مرا آگاه میکند و بوی تو مرا به مستی میکشاند.
صدم دشمن به شمشیر ملامت خون همی ریزدکدامین را توانم زد؟ که نه تیرست و نه شستم
هوش مصنوعی: دشمنان به خاطر انتقاد و سرزنش، با شمشیر خشم و کینه خود به من آسیب میزنند. حالا من از کدام یک از آنها میتوانم انتقام بگیرم؟ چون نه تیر مناسبی دارم و نه دستم به کاری میآید.
سر خود را فدا کردم گل یک وصل ناچیدهنمیدانم چه خارست این که من در پای خود جستم؟
هوش مصنوعی: من برای عشق و وصال، جانم را فدای آن کردم، اما نمیدانم این غم و رنجی که به عنوان پاداش دریافت کردهام، چه درد و خاری است که در پای خود حس میکنم.
غم و اندوه در عشقش فراوانم به دست آیدهمین صبرست و تن داری، که کمتر میدهد دستم
هوش مصنوعی: در عشقش غم و اندوه زیادی دارم، اما فقط همین صبر و تحمل است که به من کمک میکند و باعث میشود کمتر دچار افسردگی شوم.
خبر دارم: نیاید گفت از آیین وفاداریاگر با یاد روی او خبر دارم که من هستم
هوش مصنوعی: میدانم که در مورد وفاداری نمیتوانم چیزی بگویم، اما اگر به یاد او هستم، پس به خوبی درباره خودم آگاه هستم.
به عهد دست سیمینش تو خاموشی مجوی از منکزین دستم که میبینی به صد فریاد از آن دستم
هوش مصنوعی: با او نسبت به قرار و پیمانش سکوت نکن، زیرا از دست من، که میدانی، با صدای بلند در گفتمان هستم.
بسان اوحدی روزی در آویزم به زلف اوگرش بوسیدم آسودم، ورم کشتند خود رستم
هوش مصنوعی: روزگاری به یاد او به زلفش آویزان میشوم، اگر او را ببوسم آرامی مییابم، و اگر هم مرا بکشند، خودم را قهرمان میدانم.