غزل شمارهٔ ۸۵۵
هوش مصنوعی: شاعر در این poem به زیبایی و جذابیت معشوقهاش اشاره میکند و از عشق و احساسات عمیقش برای او سخن میگوید. او معشوق را به پری خدایی تشبیه میکند و برای بیان احساساتش از تصاویری چون سمن و مشک استفاده میکند. شاعر نگران است که اگر معشوق نگاهی به آب بیندازد و زیباییاش را ببیند، دیگر کسی را نخواهد دید. او از معشوق میخواهد که به دلش توجه کند و نگذارد که قلبش به رقیب دیگری متمایل شود. در ادامه، شاعر میگوید که جمال معشوق همچون گلی است که هیچ چیز نمیتواند آن را از ذهن و دل او پاک کند. در نهایت، شاعر حسرت میخورد که چگونه میتواند بدون معشوق به زندگی ادامه دهد و پایان شعر به جمعآوری گلها و زیباییهای معشوقه اشاره دارد.
رخ و زلفت، ای پریرخ، سمنست و مشک چینیبه دهان و لب بگویم که نبات و انگبینی
هوش مصنوعی: چهره و موهای تو، همچون گل سمن و عطر مشک است. میخواهم به لبان و دهانت بگویم که تو همچون نبات و عسل شیرینی.
تو اگر در آب روزی نظری کنی بر آن رخهوست کجا گذارد که کس دگر ببینی؟
هوش مصنوعی: اگر روزی به آب نگاه کنی و چهرهی زیبای خود را ببینی، حتماً متوجه میشوی که دیگر کسی را نمیتوانی ببینی.
به زبان خود نگارا، خبرم بپرس روزیکه دلت زبون مبادا! ز رقیب چون ببینی
هوش مصنوعی: ای معشوق، با زبان خودت از حال من بپرس، روزی که دلت شاد نباشد! به یاد رقیب، وقتی که او را میبینی، احساس من را درک کن.
چو ز چهره برگشایی تو نقاب، عقل گویدقلمست و نرگس و گل، نه دهان و چشم و بینی
هوش مصنوعی: وقتی که تو نقابت را از چهره برمیداری، عقل میگوید: این زیبایی، قلمی است که نقاشی کرده و نرگس و گل نیستند، بلکه تویی با آن چشمها و دهان و بینی.
ز دلم خیال رویت نرود به هیچ وجهیکه دلم نگین مهرست و تو مهر آن نگینی
هوش مصنوعی: از دل من هرگز خیال دیدنت دور نمیشود، زیرا دل من مانند انگشتری است که تو الماس آن هستی.
چو شد، اوحدی، دل تو به خیال او پریشانمتحیرم که بی او به چه عذر مینشینی
هوش مصنوعی: زمانی که دل تو به یاد او آشفته و نگران است، من در حیرتم که تو بدون او چرا نشستهای و چه دلیلی برای این کار داری؟
برو و ز باغ رویش دو سه گل بچین نهفتهکه چو باغبان ببیند نهلد که گل بچینی
هوش مصنوعی: برو و از باغ زیباییاش چند گل بچین که اگر باغبان متوجه شود، ناراحت میشود.