غزل شمارهٔ ۳۲
شاعر در این غزل از عشق ازلی سخن میگوید که محبوب او در ازل بر دل او نهاده است و غم این عشق چاره و درمانی ندارد جز کرشمههای همان ابرو که شاعر عاشق او گشته است. در ابیات بعدی از زلف خوشعطر و سیاه یار و قامت خوش او گفته و نیز از بیرحمی و ستمی که یار بر عاشق روا میدارد و با آنکه او را اسیر و بندی خود کرده عاشق را از خود میراند. این شعر درباره عشقی بیپایان است که شاعر را بر خاک نشانده و به او جفا میدارد.
خدا چو صورتِ ابرویِ دلگشای تو بستگشادِ کارِ من اندر کرشمههایِ تو بست
آن روز که خدا ابروی زیبای تو را نقش زد و آفرید، در همان ازل، گشودن گره کار من را در کرشمهها و نازهای تو نهاد.
مرا و سروِ چمن را به خاکِ راه نشاندزمانه تا قَصَبِ نرگسِ قبای تو بست
قصب نرگس قبا: لباس سپید و لطیف؛ کنایه است از لطافت و روشنی تن محبوب.
ز کارِ ما و دلِ غنچه صد گره بگشودنسیمِ گل چو دل اندر پیِ هوایِ تو بست
از کار ما و دل بسته و غمگین غنچه، صد شادی آورد آنگاه که نسیم خوشعطر بهاری عاشق تو شد.
مرا به بندِ تو دورانِ چرخ راضی کردولی چه سود که سررشته در رضای تو بست
دست قضا مرا به بند تو راضی کرد اما افسوس که رهایی مرا نیز به رضای تو موکول کرد!
چو نافه بر دلِ مسکینِ من گره مَفِکنکه عهد با سرِ زلفِ گرهگشایِ تو بست
با گره زلفت که همچون نافه مِشکین است کار را بر دلِ مسکین من سخت نکن زیرا سر زلفت به دلم قول داده است که گرهگشا باشد. (منظور از سر ِزلفِ گرهگشا، انتهای زلف بافته شده است که باز است. گره افکندن کنایه است از سختکردن کاری.)
تو خود وصالِ دگر بودی ای نسیمِ وصالخطا نِگر که دل امید در وفایِ تو بست
ای نسیم خنک و دلانگیز شَمال! تو لذت وصال را به من هدیه کردی، مرا بنگر که به وفای که امید بستم!
ز دستِ جورِ تو گفتم زِ شهر خواهم رفتبه خنده گفت که حافظ برو، که پایِ تو بست؟
از دست ستم و بیرحمی تو گفتم تو را ترک خواهم گفت و از این شهر خواهم رفت؛ به خنده به من گفت: برو حافظ، راه باز است! چهکسی پای تو را بستهاست؟