غزل شمارهٔ ۸۹
در این شعر حافظ دعا میکند که هرچه زودتر یار او از سفر برگردد. و هرکس که بتواند خبری از یار بهاو برساند بسیار گرامی و عزیز خواهد بود. شاعر در هر جا و هر لحظه بهیاد یار خود است و به یار پیام میفرستد که تا زنده هستم مرا دریاب که فردا دیر خواهد بود. او سپس از کسانیکه عشق را تجربه نکردهاند دوری جُسته و در پایان از زیبایی بینهایت ابرو و زلف یار خود سخن گفته است.
یا رب سببی ساز که یارم به سلامتبازآید و بِرهانَدَم از بندِ مَلامت
خدایا کاری کن که یارم بهسلامت برگردد و مرا از بند و درد غم رها کند.
خاکِ رهِ آن یارِ سفرکرده بیاریدتا چشمِ جهان بین کُنَمَش جایِ اقامت
خبری از یار سفر کرده بیاورید تا آنرا توتیای چشمانم کنم (یا از چهکسی بپرسم که یار سفرکردهام کجاست!؟ تا چشمانم را خاک قدمش کنم)
فریاد که از شش جهتم راه بِبَستندآن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت
فریاد و فغان که از هرسو که میروم نمیتوانم او را فراموش کنم و هرلحظه بهیاد او هستم.
امروز که در دستِ توام مرحمتی کنفردا که شَوَم خاک چه سود اشکِ ندامت
امروز که من در دست تو و عاشق تو هستم، بیا زیرا فردا که بمیرم اشک پشیمانی سودی ندارد.
ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشقما با تو نداریم سخن، خیر و سلامت
ای کسی که درباره عشق فقط نوشته و سخنی دیدهای و گفتهای، ما با تو نسبتی نداریم شما را بهخیر و ما را بهسلامت!
درویش مکن ناله ز شمشیرِ اَحِبّاکاین طایفه از کشته ستانند غرامت
ای درویش از شمشیر و جور دلبران ناله و شکایت مکن زیرا این قوم، از کُشته، خونبها میستانند!
در خرقه زن آتش که خمِ ابرویِ ساقیبر میشکند گوشهٔ محراب امامت
خرقه زهد را دور بیفکن زیرا ابروی یار بسیار از محراب نماز، زیباتر و پرستیدنیتر است.
حاشا که من از جور و جفای تو بنالمبیدادِ لطیفان همه لطف است و کرامت
از من دور بادا که روزی از جور و ستم تو گلایه و شکایت کنم زیرا ستم و جور زیبایان همه خود مهربانی و بخشش است.
کوته نکند بحث سرِ زلف تو حافظپیوسته شد این سلسله تا روزِ قیامت
حافظ، شعر گفتن درباره زلف بلند و زیبای تو را ترک نخواهد گفت؛ شعر او همانند زلف تو تا قیامت ادامه دارد.