غزل شمارهٔ ۹۴
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و شکایت از بیمهری و کملطفی معشوق است. شاعر از محبتهای بیمزد و منت خود به محبوب سخن میگويد و به حسرت مینالد که هیچ کس به رندان تشنهلب یاری نمیرساند. او به زلف معشوق که مانند کمند است اشاره میکند و نسبت به خطرات آن هشدار میدهد. شاعر همچنین از گم شدن در مسیر زندگی و جستجوی هدایت سخن میگوید و در نهایت بیان میکند که با وجود مشکلات، عشق به محبوب ارزشمندتر از رعایت و احترام دیگران است و عشقش میتواند او را به فریاد رساند.
زان یارِ دلنوازم، شُکری است با شکایتگر نکتهدانِ عشقی، بشنو تو این حکایت
از آن یار مهربان و دلنشینم شکری همراه با گله و شکایت دارم؛ اگر به دنبال فهم مفاهیم باریک عشق هستی، این داستان مرا بشنو.
بیمزد بود و مِنَّت، هر خدمتی که کردمیا رب مباد کس را، مخدومِ بیعنایت
هر خدمتی که انجام دادم، بدون پاداش و احسان ماند، خداوندا، هیچ کس سرور و مولایی نداشته باشد که به او توجه نکند.
رندانِ تشنهلب را، آبی نمیدهد کسگویی ولیشناسان، رفتند از این ولایت
هیچ کس به رندان تشنه لب دیگر جرعهی آبی نمیبخشد، گویا کسانی که قدر و ارزش اولیاء الله را میدانستند از این سرزمین رفتهاند.(نکته: حافظ بسیار رندانه، رند را همان اولیاء الله میداند.)
در زلفِ چون کمندش، ای دل مپیچ کآن جاسرها بریده بینی، بیجرم و بیجنایت
ای دل، خود را در گیسوی همچون کمند دلدار، گرفتار نکن! چرا که سرهای بسیاری را در آنجا خواهی یافت که بدون هیچ جرم و جنایتی بریده، رها شده است.(نکته: شایان ذکر است که منزل و مأوای دل در ادبیات فارسی، زلف معشوق است.)
چشمت به غمزه ما را، خون خورد و میپسندیجانا روا نباشد، خونریز را حمایت
چشمان تو با غمزههای مستانهاش خون ما را ریخت، تو نیز آن را پسندیدی، دلبندم، مگر نمیدانی که از خونریز و قاتل حمایت کردن، امری شایسته نیست!(نکته: نکته قابل توجه در این بیت کارکرد غمزه است که هرچند به طور معمول جهت دلبری استفاده میشود اما حافظ بیان میکند که غمزهی یار جهت خون ریختن و کشتن اوست؛ از این رو از معشوق میخواهد که از چشمانش که در واقع خونریز و قتال وضع میباشند، حمایت نکند!همچنین میتوان منظور از حمایت کردن معشوق از چشمانش را اشاره به مژگان معشوق دانست، گویی مژگان معشوق نیزه دارانی صف بسته هستند که از چشمانش مراقبت میکنند.)
در این شبِ سیاهم، گم گشت راهِ مقصوداز گوشهای برون آی، ای کوکبِ هدایت
در این شب سیاه و ظلمانی، راه رسیدن به مقصود را گم کردهام، ای ستاره هدایتگر از گوشهای بیرون بیا(کوکب هدایت: تلمیح به آیه ۱۶ سوره نحل: وَعَلَامَاتٍ وَبِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ.)
از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نَیَفزودزِنهار از این بیابان، وین راهِ بینهایت
از هر طرفی که رفتم چیزی جز تنهایی و بیکسی، حاصلم نشد! از این بیابان و از این راهی که هیچ پایانی ندارد، بر حذر باشید.
ای آفتابِ خوبان، میجوشد اندرونمیک ساعتم بِگُنجان، در سایهٔ عنایت
ای خورشید زیبارویان! سراپای وجودم در سوز و گداز عشق تو میجوشد، برای لحظهای مرا در پناه عنایتت که همچون سایه است قرار بده.
این راه را نهایت، صورت کجا توان بست؟کِش صد هزار منزل، بیش است در بِدایت
راهی که بیش از صدها هزار منزل در ابتدای آن قرار دارد، چگونه میتوان برای آن پایانی تصور کرد.
هر چند بردی آبم روی از درت نتابمجور از حبیب خوشتر، کز مُدَّعی رعایت
هر چند آبروی مرا بردی، اما هرگز، از در خانهی تو باز نخواهم گشت؛ چرا که تحمل جور و ستم از معشوق بسیار بهتر از رعایت و جانبداری مدعیان لافزن و دروغگوست.
عشقت رِسَد به فریاد، ار خود به سانِ حافظقرآن ز بَر بخوانی، در چاردَه روایت
اگر بتوانی مانند حافظ قرآن را در چارده روایت از حفظ بخوانی، باز آنچه تو را نجات خواهد داد و به فریادت خواهد رسید عشق است!(چارده روایت: بنا بر نظر دکتر قاسم غنی برای قراءت قرآن هفت قاری (قراء سبعه) بودند که قراءت هر یک به واسطه دو راوی به ما رسیده است.)