غزل شمارهٔ ۹۵
در این غزل، شاعر از زیبایی یار خود سروده است که او و باد صبا را عاشق و مست خود کرده است و هردو در کوی او سرگردان هستند. او یار خود را سوگند میدهد که میخواهم ابروی زیبای تو را دوباره ببینم و تو را پرستش و ستایش کنم. شاعر در صفحه کتاب و سیاهی نوشتهها بهیاد معشوق و محبوب خود میافتد یاری که چنان زیباست که زیبایی او تمام دنیا را آراسته میکند. در پایان، شاعر به بلندهمّتی و نظر بلند خود افتخار میکند که خاک کوی یار را توتیای چشم خود کرده است.
مدامم مست میدارد نسیمِ جَعدِ گیسویتخرابم میکند هر دَم، فریبِ چشمِ جادویت
هر لحظه عطر خوشی از گیسوی تو بهمن میرسد و از آن مست و خوش میشوم؛ هر لحظه چشم زیبای تو مرا مستتر میکند!
پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدنکه شمعِ دیده افروزیم در محرابِ ابرویت؟
آیا میشود که پس از مدتها صبر، دیدگانم به دیدن ابروی زیبای تو روشن شود همچون شمعی که در محراب بیفروزند.
سوادِ لوح بینش را عزیز از بهر آن دارمکه جان را نسخهای باشد ز لوحِ خالِ هندویت
سیاهی نوشتههای کتابهای بینش و دانایی را از بهر آن دوست دارم که شبیه خال تو مشکی است.
تو گر خواهی که جاویدان جهان یکسر بیاراییصبا را گو که بردارد زمانی بُرقِع از رویت
اگر میخواهی که تا ابد دنیا را آراسته و زیبا کنی به نسیم صبا بگو که یک لحظه برقع از رُخت بردارد.
و گر رسمِ فنا خواهی که از عالم براندازیبرافشان تا فروریزد هزاران جان ز هر مویت
اگر میخواهی که فنا و زوال را از جهان محو کنی، زلف را بپراکن و پریشان کن تا از هر تار گیسویت، جانها ببخشی.
من و بادِ صبا مِسکین دو سرگردانِ بیحاصلمن از افسونِ چشمت مست و او از بویِ گیسویت
من و نسیم صبا، دو آدم سرگردان و ناامید هستیم که مست و بیخود گشتهایم من از غمزه چشم تو مستم و او از عطر زلفت.
زهی همت که حافظ راست از دنیی و از عقبینیاید هیچ در چشمش به جز خاکِ سرِ کویت
آفرین بر نظر بلند و همّت حافظ که هیچ چیز از دنیا و آخرت را نمیبیند جز خاک سرِ کوی تو را.