غزل شمارهٔ ۹۷
شاعر در این غزل از زیباییهای بینظیر معشوق میگوید از موی سیاه و پرچین او و از گردن و سینه روشن او که همچون عاج فیل میدرخشد. شاعر از بیرحمی و سنگدلی محبوب شکایت میکند که دل عاشق خود را میشکند. او از دوری یار، بیمار گشته و دوا و شفای خود را بوسهای از لب چون نبات محبوب عنوان میکند. شاعر در پایان آرزو میکند که ای کاش خاک در و کوی محبوب بود، زیرا وصال آنچنان خوب و زیبایی برای او دور از تصور است.
تویی که بر سرِ خوبانِ کشوری چون تاجسِزَد اگر همهٔ دلبران دَهَندَت باج
تو از همه زیبایان این سرزمین زیباتر و سَرتر هستی؛ شایستهاست که تاجدار و شاه آنها باشی و همه بهتو باج بپردازند.
دو چشمِ شوخِ تو برهم زده خَطا و حَبَشبه چینِ زلفِ تو ماچین و هند داده خراج
دو چشم بیرحم و بیپروای تو ختا و حبش را برهم زده (ختا و حبش یعنی نهایت سپیدی و نهایت سیاهی) و چین و ماچین و هند و تا سرزمینهای دوردست به چین زلف بلند و سیاه تو خراج میپردازند. (هند در اینجا اشاره است به سیاهی زلف)
بیاضِ رویِ تو روشن چو عارِضِ رُخِ روزسوادِ زلفِ سیاهِ تو هست ظلمت داج
روی سپید تو همچون خورشید است و سیاهی زلف تو همچون شب تاریک.
دهانِ شهدِ تو داده رواج آب خِضِرلبِ چو قندِ تو بُرد از نباتِ مصر رواج
دهان شیرین و خوش تو آب حیات روان کرده است و لب همچون قند تو رونق نبات مصر را از بازار برده است.
از این مرض به حقیقت شفا نخواهم یافتکه از تو دردِ دل ای جان! نمیرسد به عِلاج
از این بیماری، شفا نخواهم یافت زیرا ای عزیز، داروی درد دلم از تو نمیرسد. (منظور نبات و قند است در بیت قبل)
چرا همی شکنی جانِ من ز سنگدلی؟دلِ ضعیف که باشد، به نازکی چو زُجاج
چرا جان و دل من را با بیرحمی و سنگدلی میشکنی؟ دل مرا که همچون شیشه، نازک است.
لبِ تو خضر و دهانِ تو آبِ حیوان استقدِ تو سرو و میانموی و بَر، به هیئت عاج
لب تو آب زندگانی است و دهان تو چشمه زندگی؛ قد تو همچون سرو خوشاندام و کمر باریک تو همچون مو؛ و سینه و گردن روشن تو مثل عاج فیل.
فِتاد در دلِ حافظ هوایِ چون تو شَهیکمینه ذرهٔ خاکِ درِ تو بودی کاج
ای شاه خوبان، در دل حافظ هوس و هوای تو افتاد؛ ای کاش او کمترین خاک درِ تو بود. (کاج: کاش)