شمارهٔ ۴ - قطعه
هوش مصنوعی: این متن به نقد و بررسی رفتار و منش افرادی میپردازد که به جای توجه به واقعیتها، خود را به جایگاههایی میرسانند که لایق آنها نیستند. سخنگو از دیوانگی و کمینهایی که از سوی این افراد احساس میکند، شکایت دارد و به آنها هشدار میدهد که اگر خویشتن را بشناسند، هیچگاه نیازی به خودبزرگبینی و فریب دیگری نخواهند داشت. او تأکید میکند که در وهله اول باید آدمی واقعی باشند و از نمایش و ریا بپرهیزند، زیرا در نهایت این تظاهر به دیگران آسیب میزند و خودشان را به قهری جدی میاندازد.
باد پیمایی که جم را خاک ره پنداشتیبر من از دیوانگی هر دم کمینی میگشود
هوش مصنوعی: تو ای نسیمی که جمشید را مانند خاکی در راه فرض کردی، بر من از عشق دیوانهوار هر لحظه کمینی را میگشایی.
گفتم آخر چند ازین گرمی برو سردی مکنمیفروزی آتش و خود کور میگردی به دود
هوش مصنوعی: به او گفتم که دیگر از این گرمی دست بردار و سرد شو. تو آتش را میافروزی و خودت در این آتش نابود میشوی.
چون نداری زهرهای زهرت نمیباید فشاندچون ندیدی چرمهای چربت نمیباید نمود
هوش مصنوعی: اگر جرات و شجاعت کافی نداری، نباید زهر و سم خود را پخش کنی. و اگر چیزی را ندیدهای، نباید آن را به نمایش بگذاری.
ریش خود بگرفت و برتیزید و بخروشید و گفتکاین زمان چون نوکری با من نمیبینی چه سود
هوش مصنوعی: او ریش خود را گرفت و با عصبانیت فریاد زد، و گفت: حالا که به عنوان یک خدمتکار در کنار من نیستی، چه فایدهای دارد؟
گفتمش دست از چه رو هر لحظه بر ریش آوریدنب خر چندانکه پیمایی همان باشد که بود
هوش مصنوعی: به او گفتم چرا هر لحظه به ریش من میخندی؟ هرقدر هم که تلاش کنی، در نهایت اوضاع همانگونهای خواهد بود که قبلاً بود.