شمارهٔ ۲۶۲
هوش مصنوعی: این شعر دربارهی عشق عمیق و بیپایان شاعر به معشوقش است. شاعر میگوید که حتی اگر جانش را فدای معشوق کند، از خطراتی چون خنجر و تیر نمیترسد. او در بند محبت اسیر است و نمیتواند از آن رهایی یابد. شاعر احساس میکند که در حضوری که حتی شاهان هم به آن دست نمییابند، او فقیر و شکسته است. در عین حال، او در خیال معشوق غرق است و نمیتواند از آن رها شود. او شب را به صبح و به حضور معشوق تعبیر میکند و میگوید که هیچکس نظیر معشوقش در زیبایی و لطافت نیست. در پایان، او با اشاره به ناتوانیاش در ترک معشوق، عشق حقیقی خود را بیان میکند.
بزن بنوک خدنگم که پیش دست تو میرمچو جان فدای تو کردم چه غم ز خنجر و تیرم
هوش مصنوعی: برو، تیرت را به سوی من پرتاب کن، چون من با تمام وجودم فدای تو شدم. دیگر از خنجر و تیر چه نگرانی دارم؟
اسیر قید محبت سر از کمند نتابدگرم بتیغ برانی کجا روم که اسیرم
هوش مصنوعی: محبت انسان را به بند میکشد و او نمیتواند از آن رهایی یابد. اگر هم بخواهی با شمشیر خود مرا برانی، نمیدانم کجا باید بروم چون در این بند گرفتار شدهام.
بحضرتی که شهانرا مجال قرب نباشدمن شکسته بگردش کجا رسم که فقیرم
هوش مصنوعی: در جایی که به پادشاهان اجازه نزدیکی نیست، من شکستخورده کجا میتوانم به دور او بروم، در حالی که فقیر هستم.
ز خویشتن بروم چون تو در خیال من آئیولی عجب که خیالت نمی رود ز ضمیرم
هوش مصنوعی: وقتی که من از خودم دور میشوم و تو در ذهنم میآیی، جالب اینجاست که خیال تو هیچگاه از دل و ضمیر من نمیرود.
چو شمع مجلسم ارزانک می کشی شب هجرانچو صبح پرده برافکن که پیش روی تو میرم
هوش مصنوعی: اگر در شب جدایی مانند شمع در مجلسی میسوزم، صبح که شد پرده را کنار بزن و ببین که چگونه برای تو جان میدهم.
کمال شوق بجائی رسید و حدّ مودّتکه از دو کون گزیرست و از تو نیست گزیرم
هوش مصنوعی: شوق و محبت به حدی رسیده که فراتر از دو عالم است و نمیتوانم از تو دور شوم.
نظیر نیست ترا در جهان بحسن و لطافتچنانک گاه لطایف به عهد خویش نظیرم
هوش مصنوعی: هیچ کس در دنیا به زیبایی و نرمی تو مشابهی ندارد؛ به طوری که حتی لحظههای جذاب و لطیف هم نمیتوانند با تو رقابت کنند.
بَود بگاه صبوحی در آرزوی جمالتنوای ناله ی زارم ادای نغمه ی زیرم
هوش مصنوعی: در صبحگاهی به یاد زیباییات، نالهی غمگینی سر میدهم که مانند آهنگ ملایمی است.
قلم چو شرح دهد وصف گلستان جمالتنوای نغمه ی بلبل شنو بجای صریرم
هوش مصنوعی: وقتی قلم زیباییهای تو را توصیف میکند، باید سرود بلبل را به جای تخت و سلطنت تو بشنوی.
مرا مگوی که خواجو بترک صحبت ما کنچو از تو صبر ندارم چگونه ترک تو گیرم
هوش مصنوعی: به من نگو که خواجو از حرف زدن با من دست بردارد، چون من دیگر نمیتوانم صبر کنم. حالا چطور میتوانم از تو جدا شوم؟
منم درین چمن آن مرغ کز نشیمن وحدتبیان عشق حقیقی بُود نوای صفیرم
هوش مصنوعی: من در این باغ مانند پرندهای هستم که از جای خود دور شده و صدای شوق و حقیقت عشق را به گوش میرساند.