شمارهٔ ۱۹۷
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر حالتی از عشق و دلتنگی است. شاعر از درد و غم خود میگوید و آرزو دارد که با شادمانی به غمهای محبوبش بپردازد. او به زیباییهای معشوق اشاره میکند و اگرچه دلش به زلف محبوب گوش ندارد، اما عاشقانه به او وابسته است. شاعر از آتش دلش و نحوهی بیان احساساتش سخن میگوید و به نوعی از جامعه انتقاد میکند که به فریادهای او توجهی ندارد. او همچنین اشاره میکند که در میکده، با وجود زهد و پرهیزکاری دیگران، او همچنان به عشق و شراب وفادار است. در نهایت، شاعر به نوعی تسلیم عشق است و از آن لذت میبرد.
تا چند بشادی می غمهای تو نوشماز خلق جهان کسوت سودای تو پوشم
هوش مصنوعی: چقدر باید از غصههایت خوشی بخورم؟ من از دید دیگران، لباس خیالات تو را میپوشم.
هر چند که زلفت دل من گوش نداردمن سلسله ی زلف ترا حلقه بگوشم
هوش مصنوعی: هرچند که موهای تو دل من را متوجه نمیشود، اما من به خاطر زلفهای تو خودم را در حلقهای از گوش قرار دادهام.
عیبم مکن از دود دلم در جگر افتادبا این همه آتش نتوانم که نجوشم
هوش مصنوعی: از عیبجویی و انتقاد نکن، چرا که درد و رنجی که در دل دارم باعث شده تا در درونم آتش افروخته شود، اما با تمام این آتش، نمیتوانم به جوش و خروش بیفتم.
چون چنگ زه جان کشدم چو نخراشمچون عود ره دل زندم چون نخروشم
هوش مصنوعی: وقتی که من چنگ را به جان خود میکشم، همانند عود در دل نفوذ میکنم و اگر خود را نرسانم، تأثیرم بر دل باقی میماند.
خلقی ز فغانم بفغانند ولیکناین طرفه که می نالم و پیوسته خموشم
هوش مصنوعی: مردم از صدای نالهام مینالند، اما جالب اینجاست که من خودم ناله میکنم و در عین حال همیشه ساکت هستم.
دیشب خبرم نیست که شاگرد خراباتچون از در میخانه بدر برد بدوشم
هوش مصنوعی: دیشب خبر ندارم که شاگرد میخانه وقتی از در بیرون آمد، بارش را روی دوشم گذاشت.
پر کن قدحی ز هر هلاهل که بیکدمبر یاد لب لعل تو چون شهد بنوشم
هوش مصنوعی: یک جام پر از هر نوع نوشیدنی تلخ و ناگوار کن، تا در یک لحظه به یاد لبهای سرخ و شیرین تو مانند عسل بنوشم.
تا جان بودم زان می چون خون سیاوشجامی بهمه مملکت جم نفروشم
هوش مصنوعی: تا وقتی که زندهام، هیچگاه از آن شراب مثل خون سیاوش، که ارزشمند است، برای هیچ سرزمینی چشمپوشی نمیکنم.
در میکده گر زهد فروشم چو تو خواجودانم که بیک جو نخرد باده فروشم
هوش مصنوعی: اگر در میکده زهد و پارساییام را بفروشم، میدانم که مانند تو، خواجو، هیچ کس با یک پول هم شراب نمیخرد.