شمارهٔ ۲۷۸
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به معشوقهاش انتقاد میکند که چرا به عهد و قولهایش وفا نمیکند و به او جفا میکند. او میگوید که تنها آرزویش لبخند معشوقه است و از او میخواهد که نظرش را به خود معطوف کند. شاعر خود را غریب و تنها حس میکند و از معشوق میپرسد چرا به حال دردمندان توجهی ندارد. در نهایت، او از معشوقه میخواهد که اگر تمایل به دوستی دارد، به او نزدیک شود و رابطهای صمیمی برقرار کند. این شعر به طور کلی حس تنهایی و نیاز به محبت را به تصویر میکشد.
نه عهد کردهای آخر که قصد ما نکنیچرا جفا کنی و عهد را وفا نکنی؟
هوش مصنوعی: چرا به قولی که دادهای پایبند نیستی و به ما آسیب میزنی؟ آیا نمیدانی که نباید به این آسانی عهد و پیمان را بشکنی؟
چو آگهی که نداریم جز لبت کامیروا بود که ز لب کام ما روا نکنی؟
هوش مصنوعی: وقتی میدانم که جز لب تو هیچ چیز دیگری ندارم، آیا درست است که تو از لبان من بهرهوری نداشته باشی؟
ز ما نیامده جرمی، خدا روا داردکه کینه ورزی و اندیشه از خدا نکنی؟
هوش مصنوعی: اگر از ما خطایی سر نزده، پس چرا خداوند اجازه میدهد که تو کینه ورزی کنی و به او بدگمان باشی؟
منِ غریب که گشتم ز خویش بیگانهچه حالت است که با خویشم آشنا نکنی؟
هوش مصنوعی: من که دور از خودم شدهام و به نوعی غریب هستم، چه حسی دارد که تو نمیخواهی مرا با خودم آشنا کنی؟
مرا چو از همه عالم نظر بجانب توستنظر بسوی منِ خستهدل چرا نکنی؟
هوش مصنوعی: چرا به من که دلbroken هستم، توجه نمیکنی وقتی که همهی دنیا در نظرم به سوی توست؟
کنون که کُشتی و بر خاکِ راهم افکندیبود که بر سر خاکم چنین رها نکنی
هوش مصنوعی: حالا که تو مرا کشتی و بر زمین رها کردی، باید بگویی که چرا بر خاک من اینگونه بیرحمانه عمل کردی؟
تو را که آگهی از حال دردمندان نیستمُعیّن است که درد مرا دوا نکنی
هوش مصنوعی: تو که از وضعیت کسانی که دچار درد و رنج هستند بیاطلاع هستی، مشخص است که نمیتوانی به من در درمان دردهایم کمک کنی.
اگر چنانک سر صلح و دوستی داریچرا نیایی و با دوستان صفا نکنی؟
هوش مصنوعی: اگر واقعاً قصد دوستی و صلح داری، چرا به دوستانت نمیپیوندی و با آنها خوب و صاف و صادق رفتار نمیکنی؟
چو آبِ دیده ز سر بَرگذشت خواجو راچه خیزد ار بِنِشینی و ماجرا نکنی؟
هوش مصنوعی: وقتی اشک از چشمانت بریزد، خواجو چه فایدهای دارد اگر بیحرکت بنشینی و هیچ اقدام یا واکنشی نشان ندهی؟