غزل شمارهٔ ۵
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از ناکامیها و غمهای زندگی خود سخن میگوید. او از نبود شادی و خوشبختی در جهان شکایت دارد و ابراز میکند که هرگز نتوانسته از لذتهای زندگی بهرهمند شود. او همچنین از دوری از معشوق و درد ناشی از این جدایی lament میکند و به این نکته اشاره میکند که عمرش در آرزوی وصال گذشته است بدون اینکه به کامیابیای دست یابد. شاعر در پایان به این نتیجه میرسد که ارتباطاتش با دیگران، حتی در آستانهی توهین، چقدر بیارزش بوده است.
ندیدم در جهان کامی دریغابماندم بیسرانجامی دریغا
در این دنیا چیزی از شادی و موفقیت ندیدم و نصیبم نشد ، افسوس و دریغا که بینتیجه و بیهدف ماندهام.
گوارنده نشد از خوان گیتیمرا جز غصهآشامی دریغا
افسوس که از مهمانی و بزم عالم نوشیدنیای به جز غصه به کام من نرفت و نصیب من نشد.
نشد از بزم وصل خوبرویاننصیب بخت من جامی دریغا
اگر هم نشینی با خوبرویان و دلربایان جشنی باشد ، در این جشن افسوس که نصیب من یک جام هم نشد . در واقع همنشینی با خوبرویان نصیب من نشد.
مرا دور از رخ دلدار دردی استکه آن را نیست آرامی دریغا
به دوری از روی یارم دردی دارم که افسوس هرگز آرام نمیگیرد.
فرو شد روز عمر و بر نیامداز آن شیرین لبش کامی دریغا
عمر من به پایان رسید و افسوس که از لبان شیرین یارم هیچ بهرهای نصیب من نشد.
درین امید عمرم رفت کاخر:کند یادم به پیغامی دریغا
افسوس ، عمر من به این امید از دست رفت که شاید روزی به پیغامی از من یاد کند.
چو وادیدم عراقی نزد آن دوستنمیارزد به دشنامی دریغا
وقتی دقت کردم و درست نگاه کردم متوجه شدم که افسوس ، عراقی به دشنامی هم نزد معشوقش نمیارزد.