غزل شمارهٔ ۱۰۷
هوش مصنوعی: غزل درباره عشق و زیبایی معشوق است. شاعر به ستایش محبوبی میپردازد که وجودش جان تازهای به او میبخشد و زندگی را برایش معنا میکند. او به خوشبختی خانهای که معشوق در آن حضور دارد، اشاره میکند و میگوید بدون عشق او، دل زنده نخواهد بود. همچنین بیان میکند که دیدن چهره محبوب و نداشتن عشق به او نشانی از انسانی بودن ندارد. شاعر تأکید میکند که زیبایی معشوق در جهان بینظیر است و او از عشق و زیباییهای محبوب خود لذت میبرد، حتی اگر در آتش عشق بسوزد. در نهایت، او آرزو میکند که روزی به وصال محبوبش برسد و در یاد عشق و زیبایی او غزل بسراید.
ای خوشا دل کاندر او از عشق تو جانی بودشادمان جانی که او را چون تو جانانی بود
هوش مصنوعی: خوش به حال دلی که به خاطر عشق تو جانش شاد و سرزنده است، دلی که تو را به عنوان جانش میشناسد و به خاطر تو زنده است.
خرم آن خانه که باشد چون تو مهمانی در اومقبل آن کشور که او را چون تو سلطانی بود
هوش مصنوعی: خانهای که چون تو مهمان در آن باشد، خوشبخت و شاداب است. در آن کشور که کسی مانند تو سلطنت کند، همواره سرشار از برکت و شادی خواهد بود.
زنده چون باشد دلی کز عشق تو بویی نیافت؟کی بمیرد عاشقی کو را چو تو جانی بود؟
هوش مصنوعی: دل زندهای که از عشق تو هیچ بویی نبرد، چگونه میتواند زنده بماند؟ عاشقی که وجودش به خاطر توست، چگونه میتواند بمیرد؟
هر که رویت دید و دل را در سر زلفت نبستدر حقیقت آدمی نبود که حیوانی بود
هوش مصنوعی: هر کسی که زیبایی تو را ببیند و دلش را به زلفهای تو نسپرد، در واقع آدمی نیست و بیشتر شبیه یک حیوان است.
در همه عمر ار برآرم بی غم تو یک نفسزان نفس بر جان من هر لحظه تاوانی بود
هوش مصنوعی: در تمام عمرم، اگر بتوانم حتی یک لحظه بدون غم تو زندگی کنم، از همان لحظه برای جانم عواقبی خواهد داشت که هر لحظه باید بپردازم.
آفتاب روی تو گر بر جهان تابد دمیدر جهان هر ذرهای خورشید تابانی بود
هوش مصنوعی: اگر چهرهات یک لحظه به دنیا بتابد، در آن صورت هر بخشی از جهان به مانند خورشیدی درخشان خواهد بود.
در همه عالم ندیدم جز جمال روی توگر کسی دعوی کند کو دید، بهتانی بود
هوش مصنوعی: در تمام دنیا هیچ چیزی را ندیدم که به اندازه زیبایی چهره تو جذاب باشد. اگر کسی ادعا کند که چنین زیبایی را دیده، مطمئناً دروغ میگوید.
گنج حسنی و نپندارم که گنجی در جهانو آنچنان گنجی عجب در کنج ویرانی بود
هوش مصنوعی: حسینت را گنجی عظیم میدانم و نمیگویم که گنجی در دنیا وجود دارد، بلکه این گنج شگفتانگیز در دل ویرانیها نهفته است.
آتش رخسار خوبت گر بسوزاند مرااندر آن آتش مرا هر سو گلستانی بود
هوش مصنوعی: اگر زیبایی تو مرا بسوزاند، در آن آتش، در هر گوشهام گلستانی وجود دارد.
روزی آخر از وصال تو به کام دل رسماین شب هجر تو را گر هیچ پایانی بود
هوش مصنوعی: روزی خواهد آمد که از نزدیکت به دلخواه خود برسم. این شب جدایی تو را اگرچه پایانی باشد، تحمل میکنم.
عاشقان را جز سر زلف تو دستآویز نیستچه خلاص آن را که دستآویز ثعبانی بود؟
هوش مصنوعی: عاشقان فقط به زیباییهای تو توجه دارند و چیزی جز آن برایشان مهم نیست. چه فایدهای دارد اگر دستآویز آنها، موجودی خطرناک و شگفتانگیز باشد؟
چون عراقی در غزل یاد لب تو میکندهر نفس کز جان برآرد شکر افشانی بود
هوش مصنوعی: عراقی هر بار که درباره لب تو صحبت میکند، به نوعی شکرگزاری از طرف جانش انجام میدهد.