غزل شمارهٔ ۲۱۱
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر نارضایتی و ناامیدی شاعر از وضعیت زندگی خود است. او احساس میکند که دلش از دست رفته و عمرش به هدر رفته است. شاعر به دوری و جدایی اشاره میکند و از فقدان شادی و زیبایی در زندگی صحبت میکند. در نهایت، او اشاره میکند که به دلیل خودپرستی و عدم توجه به خود، در مسیری گم شده است و حالش از بد به بدتر تبدیل شده است.
رفت کار دل ز دست، اکنون تو دانجان امید اندر تو بست، اکنون تو دان
هوش مصنوعی: دل دیگر در دست من نیست و کارهای آن به هم ریخته است. حالا تو میدانی که جان من امیدش را به تو بسته است. پس حالا تو این را درک کن.
دست و پایی میزدم، تا بود جانشد، دریغا! دل ز دست، اکنون تو دان
هوش مصنوعی: میکوشیدم و تلاش میکردم، تا زمانی که زنده بودم، افسوس! اکنون دیگر دل از دست رفته است، حالا تو آگاه باش.
شد دل بیچاره از دست وفاتزیر پای هجر پست، اکنون تو دان
هوش مصنوعی: دل بیچاره تحت تاثیر مرگ و جدایی قرار گرفته و در حال از بین رفتن است، حالا تو خودت میدانی که چه حالتی دارد.
رفت عمری کآمدی کاری ز منچون که عمرم برنشست، اکنون تو دان
هوش مصنوعی: سالیان سال گذشت و تو به سراغ من نیامدی، حال که عمرم به پایان رسیده، حالا تو باید بفهمی چه بر من گذشته است.
نیک نومیدم ز امید بهیحالم از بد بدتر است، اکنون تو دان
هوش مصنوعی: من به خوبی از ناامیدی آگاه هستم، زیرا حال من از بدترین وضعیت هم بدتر است، بنابراین حالا خودت این موضوع را درک کن.
از گل شادی ندیدم رنگ و بویخار غم در جان شکست، اکنون تو دان
هوش مصنوعی: از شادی هیچ رنگ و بویی ندیدم و غم مانند خاری در جانم فرو رفته است. حالا تو خود بفهم.
چون عراقی را ندادی ره به خودگمرهی شد خودپرست، اکنون تو دان
هوش مصنوعی: وقتی عراقی را به راه خود هدایت نکردی و او به بیراهه افتاد و خودخواه شد، اکنون باید این موضوع را درک کنی.