تناجی
عراقی

غزل شمارهٔ ۲۳۴

ای جمالت برقع از رخ ناگهان انداختهعالمی در شور و شوری در جهان انداخته
عشق رویت رستخیزی از زمین انگیختهآرزویت غلغلی در آسمان انداخته
چشم بد از تاب رویت آتشی افروختهچون سپندی جان مشتاقان در آن انداخته
روی بنموده جمالت، باز پنهان کرده رخدر دل بیچارگان شور و فغان انداخته
دیدن رویت، که دیرینه تمنای دل استآرزویی در دل این ناتوان انداخته
چند باشد بی‌دلی در آرزوی روی تو؟بر سر کوی تو سر بر آستان انداخته
بی‌تو عمرم شد، دریغا! و چه حاصل از دریغ؟چون نیاید باز تیر از کمان انداخته
مانده‌ام در چاه هجران، پای در دنبال ماردست در کام نهنگ جان ستان انداخته
هیچ بینم باز در حلق عراقی ناگهانجذبه‌های دلربایی ریسمان انداخته؟