غزل شمارهٔ ۲۴۹
هوش مصنوعی: غزل در مورد غم فراق و عشق عمیق به محبوب است. شاعر از درد فراق و انتظار برای عنایت معشوق سخن میگوید و حتی اگر به خاطر عشقش جانش را هم فدا کند، هیچ شکایتی نخواهد کرد. او به شدت تحت تأثیر این عشق قرار دارد و از دوری محبوبش رنج میبرد. با وجود سختیها و بیمحلی معشوق، شاعر باز هم به عشق او پایبند است و نمیتواند از درگاه او دور شود. در نهایت، او خواستار نزدیکی به محبوب و پایان دادن به رنجش است.
ای ز غم فراق تو جان مرا شکایتیبر در تو نشستهام منتظر عنایتی
ای که از غم دوری تو گلهمندم ، به درگاهت در انتظار لطف و محبتی از تو نشستهام.
گرچه بمیرم از غمت هم نکنی به من نظرور همه خون کنی دلم، هم نکنم شکایتی
اگرچه از غم تو بمیرم، تو حتی نگاهی به من نخواهی کرد ، و اگر همهی دل من را هم با درد پر کنی، باز هم گلایهای از تو نخواهم کرد.
ورچه نثار تو کنم جان، نرهم ز درد تونیست از آنکه تا ابد عشق تو را نهایتی
حتی اگر جانم را به پای تو فدا کنم و بمیرم هم از درد تو رها نخواهم شد ، به آن علت که عشق تو را تا ابد نهایتی نیست
دل ز فراق گشت خون، جان به لب آمد از غمتزحمتم آید، ار کنم از غم تو حکایتی
دل به خاطر دوری از تو داغدار شده، و جانم از غم تو به لبم رسیده است. اذیت میشوم اگر بخواهم از این درد و رنجی که به خاطر تو دارم صحبت کنم.
برد ز من هوای تو جان عزیز، ای دریغکشت مرا جفای تو بیسبب جنایتی
هوای تو جان عزیز من را از من ربوده و مرا بی جان کرده ، هیهات که ظلم و جفای تو بی هیچ علت و گناهی مرا کشت
گرچه برانی از برم باز نگردم از درتچون ز در عنایتت یافتهام هدایتی
اگرچه مرا از خود برانی، باز هم از در تو دور نخواهم شد؛ چون از در محبت تو، هدایت یافتهام.
خسته عراقی آن توست، دور مکن ز درگهشتا نرود فغان کنان از تو به هر ولایتی
عراقی دلخسته از آنِ توست ، او را از خود مران که تا شکایت کنان و شاکی از دست تو به هر شهر و ولایتی نرود.