تناجی
صائب

شمارهٔ ۳

گر چنین ابروی او ره می زند اصحاب رارفته رفته طاق نسیان می کند محراب را
از شبیخون حوادث عشقبازان غافلندمی کند خون در جگر صید حرم قصاب را
سیر چشمان خیال از فکر وصل آسوده اندمی گزد می شیرمست پرتو مهتاب را