شمارهٔ ۳۸
آب اندیشه تو میشویدنقش ننگ از رخ مسلمانی
دست وعظ تو میکند پنهانخار جرم از گل پریشانی
لشکر عالمان عالم رازیرک و کامکار سلطانی
یک دم تو هزار جان ارزدجان چه باشد که گویمت جانی
زشت باشد که چون منی بیندپادشه را به چشم دربانی