بخش ۲۸ - حکایت سنجر و بخشیدن منقل پر لعل و گوهر
هوش مصنوعی: سنجر بن ملکشه، پادشاهی بخشنده و بزرگوار، همانند ابر بهار بود که موهبتها و نعمتها را به زمین میریخت. او به خاطر مهربانیهایش، خانهای زیبا و مجلل از طلا و سنگهای قیمتی آماده کرده بود. یک روز، شخص غریبی به نزد او آمد که دانشمند و فاضلی بود. این مرد به دلیل سرمای شدید شب، دچار رنج شده بود و به دنبال آتش بود. وقتی اهالی مجلس او را دیدند، از ناامیدی او خندیدند. اما او شرمنده شد.
روز بعد، سنجر به او گفت که چرا زودتر نیامده است. آن مرد توضیح داد که به خاطر سرما آمده و به دنبال حرارتی برای گرما است. سنجر از سخنان عمیق او متأثر شد و همه زینتها و منقلهایش را به او بخشید تا برای گرما به خانهاش ببرد و از سرما آسیبی نبیند. سنجر به او توصیه کرد که این نعمتها را در دامن خود بگیرد تا از سرمای آینده در امان بماند.
سنجر بن ملکشه آن شه رادکه در جود بر زمانه گشاد
هوش مصنوعی: سنجر بن ملکشه، پادشاهی است که در بخشندگی و generosity خود، نامی نیکو از خود به جا گذاشت و در دوران خود شهرت زیادی در این زمینه پیدا کرد.
گفت او بود همچو ابر بهاربر جهان در فشان و گوهر بار
هوش مصنوعی: او مانند ابرهای بهاری است که بر سرزمین میبارند و زیبایی و نعمت را به ارمغان میآورند.
داشت آماده شاه فرزانهخاصه از بهر دی یکی خانه
هوش مصنوعی: شاه فرزانه برای روز دی، خانهای را آماده کرده بود.
خانه ای از زمردین سقلاطچون چمن در بهار سبز بساط
هوش مصنوعی: خانهای از سنگ های قیمتی و زیبا ساخته شده که مانند چمنزارهای سرسبز بهار، جلوهی زندگی و طراوت دارد.
منقلی در میانش از زر نابپر فروزنده لعلهای خوشاب
هوش مصنوعی: در وسط آن، منقلی از طلا وجود دارد که لعلهای زیبا و درخشان را در خود میسوزاند.
هر که نی دست و پا به آن بردیمنقل آتشش گمان بردی
هوش مصنوعی: هر کسی که به آن دست و پا زده، گمان کرده است که آتش منقلش را میشناسد.
روزی از ره یکی غریب رسیدکه جهان همچو او ادیب ندید
هوش مصنوعی: روزی فردی غریب به جایی آمد که کسی همچون او در دنیا وجود نداشت.
همچو دریا و کان گرانمایههمچو خورشید و مه سبکسایه
هوش مصنوعی: مانند دریای عمیق و ارزشمند، و همچنین مانند خورشید و ماه که زیبا و درخشان هستند.
بود آسیب برد دی خوردهسوی آن برد دست افسرده
هوش مصنوعی: آسیب به کسی رسانده است که دچار ناراحتی و پریشانی است، و او اکنون به سوی آن شخص کمتر توانمند و افسرده میرود.
اهل مجلس چو از وی آن دیدندهمچو گل از شگفت خندیدند
هوش مصنوعی: وقتی اعضای مجلس آن را دیدند، مانند گلی شاد و شگفتزده خندیدند.
و او زان کار خود سرافکندهنرگس آسا بماند شرمنده
هوش مصنوعی: او از کارش شرمنده و سرافکنده شده است، مانند نرگسی که سرش پایین است و خجالت میکشد.
روز دیگر چو بامداد پگاهآمد از لطف گفت با او شاه
هوش مصنوعی: روزی دیگر، زمانی که صبح زود فرارسید، شاه با مهربانی با او سخن گفت.
زدی امروز سوی ما باریزودتر گام سعی گفت آری
هوش مصنوعی: امروز به ما سر زدی و در پی آن، زودتر تلاش خود را نشان دادی و گفتی بله.
شب ز سرما ستمکش آمده امبامدادان به آتش آمده ام
هوش مصنوعی: در شب به دلیل سرما رنج و سختی را تحمل کردهام، اما اکنون در صبح به گرما و آتش پناه آوردهام.
تا مگر اخگری بیندوزمخانه خود به آن برافروزم
هوش مصنوعی: من میخواهم شعلهای بسازم و آتش خانهام را روشن کنم تا بتوانم آن را به زیبایی و گرما تبدیل کنم.
شه چو از فاضل آن لطیفه شنیدلعل و منقل همه به او بخشید
هوش مصنوعی: وقتی شاه از زیبایی و هنر آن فرد باخبر شد، همه چیزهای باارزش و زیبا را به او هدیه داد.
گفت کاینها به خانه خود بردامن خویشتن بر آن گستر
هوش مصنوعی: او گفت که این چیزها را به خانه خود ببر و بر دامن خود بگستران.
تا چو سرمای دی شود کاریهمچو دی ز آفتش نیازاری
هوش مصنوعی: تا زمانی که سردی دی به وجود بیاید، مانند سرمای دی نباید از آسیبهای آن پریشان باشی.