شمارهٔ ۲۳۳
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به شدت از خاطرۀ محبوب خود متاثر است و اشک میریزد. شب گذشته، یاد آن محبوب چنان بر او فشار آورده که چشمش دم به دم خون میگریسته است. شمع که نماد عاشقانه است، درد و سوز او را میبیند و خود نیز از او بیشتر گریه میکند. حتی صراحی (ظرف شراب) به خاطر شوق لبهای معشوق بینهایت اشک میریزد. شاعر از درد دلش میگوید که آیا ستارهها نیز بر او میگریند یا نه. وقتی فسونگر (دردآشنا) میبیند که امیدش قطع شده، به حال او میگرید. او اشاره میکند که بر روزگار سنگدل و حال مجنون نیز میگرید. در نهایت، او به شدت از هجران رنج میکشد و چنان ضعیف شده که اشکهایش مانند سیل از خانهاش به بیرون میریزد.
دوش بر یاد تو چشمم دم به دم خون میگریستسوز من میدید شمع و از من افزون میگریست
هوش مصنوعی: شب گذشته به یاد تو، چشمانم به طور مداوم اشک میریختند. شمعی که خود سوزش را احساس میکرد، بیشتر از من میگریست.
گریه تلخ صراحی نیز بیچیزی نبودغالبا از شوق آن لبهای میگون میگریست
هوش مصنوعی: صراحی، که ظرفی برای نگهداری شراب است، نیز از شوق آن لبهای میگون گریه میکرد و این نشان میدهد که او نیز خواستهای در دل دارد و بیتأثیر از این عشق نیست.
صبحدم یارب کواکب بود ریزان از سپهریا نه بر درد دل من چشم گردون میگریست
هوش مصنوعی: صبح زود، ای کاش که ستارهها از آسمان باریده بودند یا اینکه آسمان به درد دل من میگریست.
چون فسونگر دید درد من برید از من امیدورنه بیموجب چرا هنگام افسون میگریست
هوش مصنوعی: وقتی جادوگر درد من را دید، از من ناامید شد و به همین دلیل گریهاش بیدلیل بود. اگر نه، چرا باید در زمانی که افسون میکرد، اشکش را بریزد؟
آن نه باران بود گرد کوی لیلی هر بهارروزگار سنگدل بر حال مجنون میگریست
هوش مصنوعی: هر سال در فصل بهار، باران که نمیبارید، بلکه فقط به یاد لیلی و وضعیت ناگوار مجنون، ابرها بر سر او میگریستند.
وان روان تا منزل شیرین نه جوی شیر بودبلکه بر فرهاد مسکین کوه و هامون میگریست
هوش مصنوعی: روان که به سوی مقصد خوشایند در حرکت بود، نه تنها جوی شیر را میجست، بلکه بر فرهاد بیچاره که بر کوه و دشت میگریست، تأسف میخورد.
شد چنان جامی ضعیف از محنت هجران که دوشسیل اشک از خانه میبردش برون چون میگریست
هوش مصنوعی: این گونه شد که جامی به تنگی و ناتوانی افتاد از درد جدایی. به طوری که شب گذشته، سیل اشکها از خانهاش بیرون میرفت، همانطور که او میگریست.