شمارهٔ ۲۳۷
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از دوری محبوبش گله میکند و میگوید که بدون او احساس وجود ندارد. او میتواند در برابر مصائب و مشکلات صبر کند، اما دوری از محبوب برایش غیرقابل تحمل است. شاعر آرزو میکند که در زمان وصال با محبوبش از غم جدایی بگوید و بیان کند که پیش از رسیدن به او، زبانش بند آمده است. او میگوید که نمیداند دل محبوبش از غمش چه حالتی دارد و از او خواهش میکند که از خود دوری نکند، زیرا جانش را برای او فدای خواهد کرد. در انتها، شاعر خود را همچون سگی در آستان محبوبش توصیف میکند که آماده خدمت و تسلیم است.
دور از رخ تو چنانم ای دوستکز هستی خود به جانم ای دوست
هوش مصنوعی: ای دوست، زمانی که از چهرهات دور هستم، به گونهای هستم که گویی از وجود خود به شدت ناراحتم.
صبر از همه نیکوان توانملیک از تو نمی توانم ای دوست
هوش مصنوعی: من میتوانم در برابر همه مشکلات صبر و تحمل داشته باشم، اما در برابر عشقت نمیتوانم. ای دوست، این برایم بسیار دشوار است.
خواهم که به روز وصل پیشتغمنامه هجر خوانم ای دوست
هوش مصنوعی: دوست عزیزم، در روزی که به وصالت برسم، میخواهم شعری درباره ناراحتیهای جدایی و دوری از تو بخوانم.
پیش تو هنوز نارسیدهاز کار فتد زبانم ای دوست
هوش مصنوعی: هنوز نمیتوانم به درستی احساسات و حرفهایم را در حضور تو بیان کنم، ای دوست.
گفتی ز غمم دل تو چون استدل پیش تو من چه دانم ای دوست
هوش مصنوعی: دوست من، تو از غمهای من باخبری، اما من نمیدانم که دل تو چه حالتی دارد.
دامن مفشان ز من که خواهمجان در قدمت فشانم ای دوست
هوش مصنوعی: به خاطر محبتت، دامن خود را از من دور نکن، زیرا من آمادهام جانم را در پای تو تقدیم کنم، ای دوست.
جامی سر خود نهاده بر دریعنی سگ آستانم ای دوست
هوش مصنوعی: من بیوقفه و شکیبایی در برابر درگاه تو نشستهام و به خاطر محبت و دوستیات، خود را به تو وابسته کردهام.