شمارهٔ ۲۹۵
هوش مصنوعی: این شعر درباره دلدادگی و داغ عشق است. شاعر از بیتوجهی یار صحبت میکند که به سوی اسیران (عاشقان) ننگریسته و فریادهای آنها تأثیری بر دل سخت او نداشته است. شاعر خود را خاک راه محبوب میداند و آرزو دارد پای او را بوسه زند، اما از خودخواهی و ناز محبوب، او هیچگاه به آنجا نمیرسد. شاعر به تلخی اشاره میکند که زیبایی و ارزش اشکها و چهرهاش هیچ جایی در دل محبوب ندارد. او گفته که نتوانسته هرگز به چهره محبوب نگاه کند و در نتیجه دچار حسرت شده است. در پایان، شاعر نشان میدهد که عشق و دلتنگی او شدیدتر از هر چیزی است، بهطوری که حتی پس از جدایی، عشق و آرزوی وصال محبوب همچنان در دل او باقی مانده است.
بگذشت یار و سوی اسیران نظر نکردکردیم ناله در دل سختش اثر نکرد
هوش مصنوعی: یار از کنار ما رفت و به اسیران توجهی نکرد. ما در دل برای او ناله و زاری کردیم، اما این زخم در دل او تاثیری نداشت.
خاک رهش شدیم که بوسیم پای اواز سرکشی و ناز بر آنجا گذر نکرد
هوش مصنوعی: ما به قدری شیفته و عاشق او شدهایم که حاضر به جانفشانی و بوسیدن پای او هستیم، اما او به دلیل خودبینی و نازش هرگز به آنجا نیامده است.
ما را چه سود اشک چو سیم و رخ چو زرچون هرگز التفات بدین سیم و زر نکرد
هوش مصنوعی: ما را اشکهامان ارزش زیادی ندارد، همانطور که رخمان هم برای دیگران ارزشمند نیست، چون هرگز توجهی به این زیباییها و زرق و برقها نمیشود.
تا در رخش نظر نکنم هرگزم ندیدجایی که روی خویش به سوی دگر نکرد
هوش مصنوعی: تا زمانی که به چهرهات نگاه نکنم، هرگز جایی ندیدم که بر رویش به سمت دیگری تغییر کند.
بر خاک ره نشان کف پای نازکشروشندلی ندید که کحل بصر نکرد
هوش مصنوعی: بر روی زمین تنها نشانههای قدمهای زیبای او را دیدم، اما هیچگاه روشنبینی ندیدم که این زیبایی را ببیند و درک کند.
می خواست تن که همره جان از پیش رودجان خود چنان برفت که تن را خبر نکرد
هوش مصنوعی: خواست که در حیات، بدن به همراه جانش برود، اما جان به قدری آرام و ناگهان رفت که بدن از رفتن او بی خبر مانده بود.
شد خاک بر درش سر جامی ولی هنوزسودای پای بوس وی از سر بدر نکرد
هوش مصنوعی: بر سر درش خاک نشسته است و جامی روی آن قرار دارد، اما هنوز نتوانستهام از آرزوی بوسیدن پای او دست بکشیم.