شمارهٔ ۵۹۷
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر حسرت و دلتنگی شاعر است. او از امکان دسترسی به معشوقش ناامید است و به نظر میرسد که نمیتواند از عشق و درد فراق فرار کند. شاعر حتی در مرگ نیز به یاد معشوق خود بوده و خواسته که او را زیارت کند. احساس درونی او از جدایی و عشق شدیدش به معشوق، به او فشار میآورد و او را به زنجیرِ عشق تبدیل کرده است. او از تحقیر و بیتوجهی معشوقش ناراحت است و در پایان، به عالم عشق و فراق اشاره میکند و میخواهد به دنبال آرامش باشد. شعر تمهای عشق، حسرت، و کمارزشی را به تصویر میکشد.
چو آنم دسترس نبود که روزی دامنش گیرمروم باری به حسرت زیر بار توسنش میرم
هوش مصنوعی: وقتی نتوانم روزی به او نزدیک شوم و دامنش را بسنجم، به حسرت به یاد او زیر بار گامهای تند اسبش میروم.
من ار بار سفر می بندم از خاک درش باریتو باش ای جان که خواهی از سگانش عذر تقصیرم
هوش مصنوعی: اگر من از درگاهت میروم، تو ای عزیز، دلیل نرویم را بپذیر. هر جا که بروم، همواره یاد تو در دل دارم.
پس از مردن به خاکم گر زیارت آیی ای محرممخوان جز نام آن بت کان بود اخلاص و تکبیرم
هوش مصنوعی: بعد از مرگ من، اگر به دیدنم بیایی، تو که به رازها واردی، جز نام آن معشوق به یاد نیاور؛ زیرا او دلیل اخلاص و شعار من بوده است.
چو عشق آن سوار آرد جنون ای همدم مشفقخدا را ز آهن نعل سمندش ساز زنجیرم
هوش مصنوعی: وقتی عشق مانند سوارکاری دیوانه به قلب من میآید، ای دوست مهربان، بهتر است از آهن زنجیری بسازم که به سمند او وصل شود.
نه تاب هجر و نی یارای وصل آوه چه حال است اینبرآی ای زار مانده جان ز تن کاین ست تدبیرم
هوش مصنوعی: فراق و جدایی برایم طاقتفرساست و از سوی دیگر، توانایی برای رسیدن به معشوق را هم ندارم. این حال و روز من چگونه است؟ ای روح بیمار و زار، از بدن جدا ماندهای و این وضعیت نتیجه تدبیر من است.
چو من اینجا به جان درماندم از سودای بدکیشیچه سود ای قصه خوان افسانه خوبان کشمیرم
هوش مصنوعی: در اینجا من از آرزوهای ناپسند خود رنج میبرم و به جان خود در این وضعیت گرفتار شدم. بنابراین، ای راوی داستانهای زیبا، چه فایدهای دارد که به من بگویی داستانهای خوبان کشمیر؟
مگو جانا که هستی جامیا سلطان وقت خودسگ کوی توام آخر مکن زین بیش تحقیرم
هوش مصنوعی: ای معشوق، نگو که تو چه هستی، چون من در عشق تو مانند سگی در کوی تو هستم. خواهش میکنم بیشتر از این من را تحقیر نکن.