شمارهٔ ۶۱۵
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و شوق دیدار معشوق است. شاعر از خواب معشوق صحبت میکند و آرزو دارد که این شب را بگذراند تا در روز چهره او را ببیند. او به زیباییهای معشوق اشاره میکند و بیان میکند که چگونه چشم و ابروهای او او را در کمین کردهاند. شاعر در تخیل خود بوسهای از لبهای معشوق میرباید و به زیبایی خط او اذعان میکند. او به عشق و اشتیاقش میبالد و میگوید که از شادی این عشق پایش به زمین نمیرسد. همچنین، از ترس زوال عشق و یاد معشوق با باد صبا حرف میزند و اعلام میکند که حاضر است برای محبت او جان بدهد، حتی اگر این عشق درد و رنج به همراه داشته باشد. در پایان، شاعر به این نتیجه میرسد که هیچ چیز در زندگی او به اندازهی عشق و محبت معشوق ارزشمند نیست.
خوش آنکه تو شب خواب کنی من بنشینمتا روز چراغی بنهم روی تو بینم
هوش مصنوعی: خوشا به حال کسی که در شب خواب میرود و من کنار او بیدار بمانم تا صبح، چراغی روشن کنم و چهرهاش را ببینم.
باشد به کمان خانه ابروی توام چشمچشمان تو ناکرده ز هر گوشه کمینم
هوش مصنوعی: من در کمان ابروی تو نشستهام و چشمان تو را مینگرم، و از هر گوشه به تو نگاه میکنم و منتظرم تا فرصتی برای دیدن تو به دست آورم.
گاهی به تصور ز لبت بوسه ربایمگاهی به تخیل ز خطت غالیه چینم
هوش مصنوعی: گاهی به یاد لبهایت خیال میکنم که از تو بوسهای بگیرم و گاهی در تصور خط زیبایت، آن را مثل غالیهها میآرایم.
پوییدن راه تو به سر گر دهدم دستاز شادی آن پای نیاید به زمینم
هوش مصنوعی: اگر بخواهم به سمت تو بروم، شادیام را از دست میدهم و تنها میتوانم بر روی پاهای تو تکیه کنم؛ اما قدم به قدم به زمین نمیرسم.
با باد صبا بعد سجودت نکنم رویترسم که برد خاک درت را ز جبینم
هوش مصنوعی: با وزش نسیم بعد از سجود و نماز، صورتم را به خاک درگاه تو نمیگذارم؛ چرا که میترسم که خاک درگاه تو، از جبین من دور شود و برود.
خواهم من دلداده خود از مهر تو جان دادهر دم چه کشی خنجر بی داد به کینم
هوش مصنوعی: من میخواهم که جانم را به خاطر عشق تو بدهم. هر لحظه که به من آسیب میزنی و با خنجر حسادت به من ضربه میزنی، برایم مهم نیست.
جامی مخور اندوه که جز مهر بتان نیستدین تو که من از دو جهان شاد بدینم
هوش مصنوعی: غم مخور، زیرا جز محبت معشوقان چیزی در دین تو نیست؛ من از دو دنیا فقط به خاطر این عشق شاد هستم.