شمارهٔ ۹۲۵
هوش مصنوعی: این متن شعری از احساسی عمیق و دردناک خبر میدهد. شاعر به کسی اشاره میکند که به مانند ماه در زندگیاش تابیده و دل او را با محبت دیگران پر کرده است. اما حالا این شخص بدون هیچ سلام و احوالی از کنار او گذشته و شاعر دچار سردرگمی و غم شده است. او احساس میکند که سالها دور از این فرد بوده و هیچگاه محبتی از او دریافت نکرده است. شاعر به زیبایی و دلنشینی معشوق اشاره کرده و از او انتقاد میکند که چرا با او به نیکی رفتار نکرده است. در نهایت شاعر در دل خود آتش عشق را حس میکند و میبیند که این عشق او را به شهرت و رسوایی کشانده است.
همچو مه طالع شدی در دیده منزل ساختیخانه دل را ز مهر دیگران پرداختی
هوش مصنوعی: تو مانند ماه درخشان، در چشمانم حاضر شدی و دل مرا با محبت دیگران آباد کردی.
برگذشتی فارغ از من نی سلام و نی علیکمی ندانم کردیم نادیده یا نشناختی
هوش مصنوعی: تو بیخبر از من گذشتی و نه حتی به من سلام کردی. نمیدانم که آیا ما را نادیده گرفتی یا اصلاً مرا نشناختی.
در بر سیمین دل چون سنگ بیرون آمدیسنگ در هنگامه سیمینبران انداختی
هوش مصنوعی: وقتی از دل فلزی و شفاف بیرون آمدی، مانند سنگی رفتار کردی و در میان جمعیت زیبا، سنگی را پرتاب کردی.
عمرها دور از بر تو بینوا بودم چو چنگهرگزم روزی به بر نگرفتی و ننواختی
هوش مصنوعی: من سالها دور از تو در غم بودم، مانند چنگی که هرگز در آغوش تو قرار نگرفته و هیچگاه نواخته نشده است.
راست بازی بود با آن قد همیشه پیشه اتداو ما آمد چرا چون زلف خود کج باختی
هوش مصنوعی: با صداقتی که داشتی و با قد بلندی که همیشه داشتی، چرا در این بازی زیبا شکست خوردی، همانطور که زلف خود را به صورت کج باختی؟
چون رسیدی از دهان تنگش ای شکر به کامگر نه زان لبها خجل گشتی چرا بگداختی
هوش مصنوعی: وقتی که از لبهی تنگ و دشوار او به دیگران میرسیدی، ای شکر، چرا اگر از آن لبها شرمنده نشدی، دل تو نمیسوزد؟
جامی از دل شعله آهت به گردون سرکشیدبر سر بازار رسوایی علم افراختی
هوش مصنوعی: دلی که از درد و غم خالی نیست، شعلهای از آه و نالهاش به آسمان بلند میشود و در میان همگان به یاد کسی که به علم و دانش احترام میگذارد، ندا سر میدهد.