شمارهٔ ۸۱
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به معشوقش میگوید که در غیاب او، دیگر نمیتواند از سخنانش لذت ببرد و تنها میتواند به سخنان دیگران گوش دهد. او معشوق را به مانند یک پرنده آزاد توصیف میکند که تنها برای شکار دل و جان پرواز میکند. هرچند که این رابطه گسسته شده، شاعر امیدوار است که روزی دوباره به هم بپیوندند. او با تأکید بر حفظ راز عشقش، از حقارت پردهگشایی در مورد احساساتش صحبت میکند و به زیبایی و ناز معشوقش اشاره میکند که باعث مستیاش شده است. در پایان، شاعر به اهمیت کلام معشوقش اشاره میکند و قدرت آن را در سکوتی دلنشین و پرمعنا میداند.
دولتم نیست که باشم به سخن دمسازتگو سخن با دگران تا شنوم آوازت
هوش مصنوعی: من در دسترس نیستم تا با تو صحبت کنم، پس با دیگران صحبت کن تا صدایت را بشنوم.
شاهباز حرم قدسی و در ملک وجودنیست جز بهر شکار دل و جان پروازت
هوش مصنوعی: پرندهای بزرگ و باشکوه در حرم پاک الهی وجود ندارد مگر برای شکار دل و جان، و پرواز تو در این مسیر است.
رفتی و رشته پیوند مرا با تو قویروزی آرم به همین رشته سوی خود بازت
هوش مصنوعی: تو رفتی و من به یاد تو پیوندی که با هم داشتیم را همچنان محکم نگه میدارم. روزی میرسد که با همین پیوند دوباره به سوی تو باز خواهم گشت.
همچو گل گرچه به صد پاره شود پرده دلحاش لله که شوم پرده گشای از رازت
هوش مصنوعی: اگرچه دل من مانند گل به صد تکه شود، هرگز نخواهم اجازه داد پرده دلت را از رازهای تو کنار بزنم.
تا شدی نازکنان ساقی خونین جگرانهمه مستند ز جام می و من از نازت
هوش مصنوعی: زمانی که تو با ناز و نرمخویی در کنار ما هستی و دلها در پی تو میجوشند، همه از شراب و میخوشی مست شدهاند، اما من همچنان غرق در ناز و زیبایی توام.
بر سرم تاجی و بر تاج گهر کی باشدکه کنم جا به سر خویش به صد اعزازت
هوش مصنوعی: بر روی سرم تاجی است و بر آن تاج، جواهراتی وجود دارد. چه کسی میتواند بیاحترامی کند وقتی که من با افتخار آن را بر سر خود قرار میدهم؟
چون زند دم ز سخن پیش تو جامی زینسانکه دهد خامشیش لعل سخن پردازت
هوش مصنوعی: وقتی که در حضور تو صحبت میکنم، گویی جامی را در دست دارم که میتواند سکوتش را با کلام زیبا و دلنشین پر کند.