شمارهٔ ۱۰۰
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از ناامیدی و گذر زمان صحبت میکند. او از بیتوجهی معشوق به خود و ناکامی در رسیدن به وصال سخن میگوید. شبها و روزها به انتظار معشوق سپری میشود، و هر لحظه از عمرش در غم و حسرت میگذرد. شاعر به امید زیباییهای زندگی، از گل و بهار میگوید، اما این زیباییها نیز با یاد معشوق و غم جدایی آمیخته است. او به نوعی به نهایت درد و اشتياق خود اذعان میکند و از inevitability (اجتنابناپذیری) غمانگیز زندگی میگوید.
نکرد لطف تو کاری و وقت کار گذشتنشد وصال تو روزی و روزگار گذشت
هوش مصنوعی: به رغم تلاشهای من و گذشت زمان، نتوانستم به وصالت برسم و این روزها نیز به سرعت در حال سپری شدن است.
شب انتظارم برم روز را و روز تو رابیاکه روز وشب من در انتظار گذشت
هوش مصنوعی: در شب، من در حال انتظارم تا صبح فرا برسد و تو نیز بیایی، زیرا هر دو زمان، شب و روز، در انتظار تو سپری شدهاند.
به هر دلی که زدی ناوکی ز غمزه خویشخدنگ حسرتم از سینه فگار گذشت
هوش مصنوعی: به هر دلی که تو جراحتی ز غمزهات زدی، تیر حسرتم از سینهام به سرعت گذشت.
به باغ عمر گلی خواستم ز شاخ امیدخیال روی تو در چشم اشکبار گذشت
هوش مصنوعی: در باغ زندگی، من آرزوی گلی را داشتم که از شاخ امید به یاد چهره تو، در چشمانم اشک میچکد.
نشان غبار مرا گو سرشک دیده که خاستجنون عشق به هر جا که این غبار گذشت
هوش مصنوعی: غبار بر جا مانده از من را به اشک چشم بگو که جنون عشق در هر مکانی که این غبار گذارده، به وجود آمده است.
بخند در رخم ای غنچه پیش از آنکه به باغرسد خبر که خزان آمد و بهار گذشت
هوش مصنوعی: ای غنچه، پیش از اینکه خبر خزان و پایان بهار به باغ برسد، لبخند بزن و شاد باش!
مگو که کشتن خویش اختیار کن جامیکه پیش حکم تو کارم ز اختیار گذشت
هوش مصنوعی: نمو به من بگو که خودکشی را انتخاب کن، چرا که من در مقابل حکمت تو از اختیار خودم دست برداشتم و کاری انجام دادم.