شمارهٔ ۱۰۸
هوش مصنوعی: این شعر به طور کلی از احساس عشق و اشتیاق عمیق به معشوق صحبت میکند. شاعر اشاره میکند که وجود مردم بدون عشق معشوق برای او خالی و بیمعنی است. او زیبایی و جذابیت معشوق را با ابروانش مقایسه میکند و میگوید که برای خدمت به او، جانش را نیز فدای او میکند. شاعر همچنین به بهشت و نعمتهای آن اشاره میکند و میگوید که باغش به اندازه زیبایی معشوق ارزشمند است. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که هیچ چیز دیگری به جز زیبایی معشوق برایش ارزش ندارد و حتی چیزهایی مانند شراب زرین هم برای او بیفایدهاند.
مردم چشمم ز تو خالی بس استمونس جان از تو خیالی بس است
هوش مصنوعی: مردم چشمم دیگر از تو خالی شده است و برای من وجود تو فقط یک خیال است.
ماه فروشد بنمای ابرواننایب ماه از تو هلالی بس است
هوش مصنوعی: ماه زیباییهای خود را به نمایش میگذارد و تو با هلالی که داری، نیازی به بیشتر از این زیباییها نداری.
بهر رکاب تو ز خون جگربر رخ من بسته دوالی بس است
هوش مصنوعی: به خاطر تو، از خون دل روی من زینتی زیبا درست کردهام، این برای من کافی است.
خوان چه حد من که نهم پیش توخدمت درویش خلالی بس است
هوش مصنوعی: من چه ارزش و جایگاهی دارم که برای تو خدمت کنم، حتی یک چیز کوچک از یک درویش هم برای من کافی است.
مایل طوبی نشوم در بهشتباغ مرا چون تو نهالی بس است
هوش مصنوعی: نمیخواهم در بهشت به درخت طوبی تبدیل شوم، زیرا باغ مرا با وجود تو، کافی است.
نیست سپه شرط جهانگیریتاز تو همین عرض جمالی بس است
هوش مصنوعی: برای تسلط بر جهان و فرمانروایی نیازی به سپاه و جنگ نیست، تنها زیبایی و جذابیت تو کافی است.
ساغر زر پر چه کنی بهر منبر کفم آلوده سفالی بس است
هوش مصنوعی: به چه کار میآید که برای من جام طلا بیاوری، وقتی که دستهای من به سفال آغشته است و همین برایم کافیست؟
مزد غزلهای تو جامی تمامنیم قبولی ز غزالی بس است
هوش مصنوعی: مزد اشعار تو میتواند یک جام کامل از شادی و زیبایی باشد و نیازی به کمبود یا نقصی از غزلهایی که به ما میدهی نیست.