شمارهٔ ۱۱۰
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به شدت دلبسته و آرزومند معشوق خود است. او میگوید که خانه به اندازهای محجوب آرزوی معشوقش شده که دیگر نمیتواند به خانه خود برگردد. زیبایی و بوی معشوق او را به بستان نمیکشاند، زیرا هیچ شکوفهای نمیتواند با جلوه و بوی معشوقش رقابت کند. شاعر از درد و بدسلیقگی میگوید و آرزو دارد که خوی بد را رها کند، چرا که زیبایی معشوقش بسیار شگفتانگیز است. او از نرسیدن به وصال معشوق میگوید و مانند مرغی آزاد میخواهد به سوی او پرواز کند. شاعر در نهایت به خیال معشوق و لذتهایی که این خیال به او میدهد اشاره میکند و میگوید که غزلسراییاش فقط به خاطر گذران زندگی و گفتوگو درباره معشوقش است.
نه چنان گرفت خانه به دل من آرزویتکه دگر به خانه رفتن کنم آرزو ز کویت
هوش مصنوعی: آرزوی تو آنقدر در دل من جا گرفته است که دیگر برایم خواستنی نیست که به خانه بروم، بلکه تنها به یاد تو هستم.
به هوای رنگ و بویت چه روم به طوف بستاننه شکوفه راست رنگت نه بنفشه راست بویت
هوش مصنوعی: به خاطر زیبایی و عطر تو، آیا به باغ میروم؟ نه، نه، چون نه گلها به رنگ تو هستند و نه بنفشهها بوی تو را میدهند.
نه خوش آید از نکورو که بود به جور بدخوبگذار خوی بد را که عجب نکوست رویت
هوش مصنوعی: خوشایند نیست که از نیکی و خوبی کسی که بدخلق و ظالم است، چیزی بگوییم. بهتر است که از خوی بد و ناپسند او چشمپوشی کنیم، چرا که چهرهات واقعاً زیبا و شایسته تحسین است.
نرسم به اوج وصل تو به پا زهی سعادتکه چو مرغ پربرآرم به هوای جست و جویت
هوش مصنوعی: به اوج وصال تو نمیرسم، اما خوشحالم که به خاطر جست و جویت، مثل پرندهای که به بلندای آسمان پرواز میکند، احساس خوشبختی میکنم.
مکشاد کوب چوگان کف نازکت همین بسکه فتد میان میدان سرمن به سان گویت
هوش مصنوعی: محرک چوب را به آرامی حرکت کن، فقط همین کافی است که سر من در میدان به مانند صدایت بیفتد.
ز غمت شدم خیالی و بدین خیال شادمکه خیال وار گاهی گذرم نهفته سویت
هوش مصنوعی: از اندوه تو به نوعی خیال پردازی دچار شدم و در این خیالت به نوعی خوشحالم که گاهی به طور ناخواسته به یاد تو میافتم.
ز غزلسرایی خود نبود مراد جامیبجز اینکه روزگارش گذرد به گفت و گویت
هوش مصنوعی: غزلسرای معروف از زندگی خود هیچ آرزویی جز گذراندن زمان در سخنگفتن با تو ندارد.