شمارهٔ ۱۲۸
هوش مصنوعی: در این اشعار، شاعر از جدایی و عشق به معشوق سخن میگوید. او با تردید و حسرت، به جستجوی جلوههای زیبایی و جذبههای عشق میپردازد، اما آنها را در دسترس نمییابد. شاعر در مورد اشکهایش در غم فراق معشوق و فتنههایی که در دل معشوق نهفته است، تأمل میکند. او همچنین به تنهایی و بیخبری از حال معشوق اشاره میکند و میپرسد آیا جز غم عشق چیزی در دل او هست یا نه. در نهایت، احساس ناامیدی و درد ناشی از دوری از محبوب را به تصویر میکشد.
جلوه حسن تو کجاست که نیستجذبه عشق تو که راست که نیست
هوش مصنوعی: جلوه زیبایی تو کجاست که در آن حس و کشش عشق تو وجود ندارد؟ حقیقت عشق تو کجا نمایان نیست؟
خبر وصل تو رسد همه جایاین خبر در دیار ماست که نیست
هوش مصنوعی: خبر وصال تو در همه جا پیچیده است، اما در سرزمین ما این خبر حقیقت ندارد و وجود ندارد.
کج نهادی کله به فتنه گریدر سر تو چه فتنه هاست که نیست
هوش مصنوعی: تو چنان کج و منحرف هستی که در سر تو افکار و تدبیرهای پلید و فتنهانگیز وجود دارد، اما این که چنین فتنههایی در سر تو چه میگذرد، قابل تصور نیست.
هر شبی در فراقت اشک مرابا خیالت چه ماجراست که نیست
هوش مصنوعی: هر شبی که بدون تو میگذرد، اشکهایم را با دلی پر از خیال تو سپری میکنم. چه داستانی در این روزهاست که هیچ خبری از تو نیست؟
زان دو ساعد سراغ دل کردماز چپ و راست نعره خاست که نیست
هوش مصنوعی: از هر دو سمت به دنبال دل خود گشتم و فریادها بلند شدند که دل در دسترس نیست.
سرو بیگانه پروری و تو رامیل یاران و آشناست که نیست
هوش مصنوعی: سرو بیگانه را پروراندن و تو علاقهمند به یاران و دوستان خود هستی، اما این علاقه وجود ندارد.
گفته ای چیست در دلت جامیجز غم تو خدا گواست که نیست
هوش مصنوعی: تو از دل خود چه چیزی را فاش کردهای؟ تنها غم و اندوهی در دل داری، و خداوند شاهده که جز این غم چیزی در آن نیست.