شمارهٔ ۳۱۶
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از احساس عمیق خود نسبت به معشوق سخن میگوید. او اشکهایش را بر خاک قدمهای معشوق میریزد و از اوج شرف خود یاد میکند. با تمام عشق و احترام، به معشوق نزدیک میشود و از شادی نمیتواند لبخند بزند. او از طبیب میخواهد که به نبض او توجه نکند، زیرا عشقش او را به شدت بیمار کرده است. با وجود تشنگی عمیق، هیچ آبی به او نمیرسد و او همچنان در غم خود غرق است. شاعر از عشق و دردهایی که در درونش احساس میکند، مینویسد و آرزو میکند از این جدایی رهایی یابد.
به خاک درت ریخت اشک امشبمبرآمد به اوج شرف کوکبم
هوش مصنوعی: امشب به درب تو اشکم ریخته شد و به اوج والایی و عظمت زندگیم رسیدم.
به پابوس تو تا گشادم دهانفراهم نیاید ز شادی لبم
هوش مصنوعی: به خاطر تو و عشق به تو، تا زمانی که به تو برسم، زبانم از خوشحالی باز نمیشود و نمیتوانم چیزی بگویم.
مجو بیش نبض مرا ای طبیبکه جسته ست از شعله های تبم
هوش مصنوعی: ای پزشک، نبض مرا نگیری که من از آتش بیماری رها شدم.
ز چه می رسد تشنه را آب و منچنین تشنه لب زان چه غبغبم
هوش مصنوعی: چرا تشنه را آب میرسد، اما من که اینقدر تشنه هستم، چرا به من نمیرسد؟
ز غم می دهم جان ولی می دمدخیال لبت روح در قالبم
هوش مصنوعی: از شدت غم، جانم را فدای تو میکنم، اما یاد لبهای تو زندگی را در جسمم زنده میکند.
من و درس عشقت که تلقین نکردمعلم جز این حرف در مکتبم
هوش مصنوعی: من و عشق تو هستیم که هیچ معلمی به من یاد نداد، جز این که در مدرسهام همین را یاد گرفتم.
کشم یارب از دست بیداد هجربود داد جامی دهد یاربم
هوش مصنوعی: خدایا، از درد و ظلمی که در دل هجران احساس میکنم، به فریادم برس. جامی را به من عطا کن که تسکیندهنده باشد.