شمارهٔ ۱۳۷
هوش مصنوعی: این شعر درباره احساس دلتنگی و علاقه عمیق به محبوب است. شاعر به وصف زلف و زیبایی محبوب میپردازد و بیان میکند که در نبود او، لذتها و زیباییها معنایی ندارند. او از عطر زلف محبوبش خجل است و میگوید که حتی در بیان عشقش، کلامش کم میآورد. همچنین، شاعر اشاره میکند که عشق و احساساتش به قدری عمیق است که هرگز از ذهن و دلش پاک نمیشود. در انتها، شاعر به نوعی از یاران و دوستانش نام میبرد که در این حال و هوا با او همراهند و فقط باد است که احساساتش را زنده نگهداشته است.
چو یار زلف معنبر نبندد و نگشایدنقاب شب ز مه و خور نبندد و نگشاید
هوش مصنوعی: وقتی معشوق با زلفهایش پیچ و تاب نمیخورد و پردهٔ شب از نور ماه و خورشید کنار نمیرود، حال زندگی چه معنایی پیدا میکند؟
چه تاب سیمبرم را رو ای صبا و بگویشکه دمبدم کمر زر نبندد و نگشاید
هوش مصنوعی: ای نسیم، آمدهای تا خبر بدهی به او که هر آن، کمر زر (زیور) به خود نبسته و نمیگشاید.
خجل ز عطر فروشم به دو زلف وی آن بهکه درج غالیه را سر نبندد و نگشاید
هوش مصنوعی: این گفته نشان میدهد که شخص گوینده از زیبایی و جذابیت فردی که به آن اشاره دارد، خجالت میکشد. او معتقد است که زیبایی و عطر آن فرد به قدری دلفریب است که بهتر است آن را در آراستگی و مرتب کردن خود نداشته باشد و حتی عطری که دارد را به گونهای به نمایش نگذارد که کمارزش به نظر برسد. به عبارت دیگر، او نمیخواهد با درخشش و جذابیت خود، زیبایی واقعی را تحتالشعاع قرار دهد.
چو جوهری سخن و خامشیش هر دو ببینددهان حقه گوهر نبندد و نگشاید
هوش مصنوعی: وقتی کسی مانند یک جوهر با ارزش، هم سخن و هم سکوتش را ببیند، زبانی که فریبکار باشد، نه به چرمیده میشود و نه باز میشود.
ز چشم خویش نبینم خواص ابر بهارانز گریه تا مژه تر نبندد و نگشاید
هوش مصنوعی: من نمیتوانم زیباییهای بهار را از دیدگان خود ببینم، تا زمانی که اشکهایم از چشمانم نریزد و مژههایم را مرطوب نکند و در نتیجه نتوانم آنها را باز کنم.
اگر کبوتر کعبه کند طواف به کویشبه عزم کعبه دگر پر نبندد و نگشاید
هوش مصنوعی: اگر کبوتر در اطراف خانه تو بچرخد و دور کعبه نرود، دیگر به سوی کعبه نخواهد رفت و پرواز نخواهد کرد.
قدم ز کلبه جامی کشیده اند حریفانبغیر باد بر او در نبندد و نگشاید
هوش مصنوعی: دوستان از کلبه دوری کردهاند، و اگر بادی به حرکت درنیاید، در حقیقت آنها در کار خود پیشرفتی نخواهند داشت.