رباعی شمارهٔ ۴۹۹
هوش مصنوعی: شاعر از عشق معشوق خود فرار میکند تا شاید از غم خلاص شود، اما عشق او را دوباره به سمت خود میکشاند، مانند دانههایی که به زنجیری در گردن گره خوردهاند.
بگریختم از عشق تو ای سیمین تنباشد که زغم باز رهم مسکین من
هوش مصنوعی: از عشق تو فرار کردم، ای زیبای خوشاندام، اما میترسم که نتوانم از غم دور شوم، من بیچاره هستم.
عشق آمد و از نیمرهم باز آوردمانندهٔ خونیان رسن در گردن
هوش مصنوعی: عشق به سراغ من آمد و مرا از میانهی راه بازگرداند، مانند اینکه بندهایی دور گردن کسی بیفتد.