تناجی
ملک‌الشعرا بهار

شمارهٔ ۱۹۰ - تغزل

گه فریضهٔ شام آن چراغ ترکستانکنار من ز رخ خویش کرد لالستان
پی شکار دل و جان به غمزه و ابروکهی گشاده کمین وگهی گشوده کمان
به چرخ‌، برجیس از ماه روی او خیرهبه‌باغ‌، نرگس در چشم‌مست اوحیران
به‌زیر لعل لب اندر دو رشته دندانشچنان دورشتهٔ لولو به حقه مرجان
به زلف خم شده‌، دامی ولیک دام بلابه‌ قد برشده‌، سروی ولیک سروروان
کسان به‌ترکستانش دهند نسبت و منبرآن سرم که کشم‌قبله سوی ترکستان
سخنش‌چیست‌عیان‌ودهانش‌چیست‌خبرکمرش چیست‌یقین ومیانش‌چیست گمان
اگر سخن نسراید، پدید نیست دهنوگرکمر نگشاید، پدید نیست میان
دو چشم سحرنمایش به‌ غمزه‌ غارت‌ دلدولعل روح‌فزایش به‌خنده راحت جان
ز آب وتابش بی‌آب‌، لاله ونسرینز زلف وخطش بی‌تاب‌، سنبل وریحان
زتیره زلفش‌، روشن رخش چنان تابیدکه ماه در شب میلاد حجهٔ یزدان