شمارهٔ ۴۷
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به توصیف عواطف و شرایط انسانی میپردازد و تأکید میکند که شور و شوق به همراه صبوری نمیآید. او اشاره دارد که بسیاری در جستجوی حقیقت هستند اما غافل از اینکه شاید آنچه میجویند در دین یا کفر یافت نشود. شاعر بر روی دوگانگی احساسات تاکید میکند و بیان میکند که تنها با صحبت کردن میتوان به حقیقت نزدیک شد. همچنین اشاره میکند که زیبایی و عشق میتواند گذرا باشد، و در نهایت به جستجوی عشق و احساس ناتوانی در برابر او اشاره میکند. در پایان، به درختان و گلها اشاره میشود که بهار ممکن است به پایان برسد و دیگر گلی نیابد، نمادی از فصلی که به سر آمده و زیبایی که رفته است.
مشتاقی و صبوری با هم قرین نباشداین باشد آن نباشد آن باشد این نباشد
هوش مصنوعی: علاقه و انتظار برای رسیدن به محبوب، هرگز با هم نخواهند آمد. اگر یکی از این دو موجود باشد، دیگری نخواهد بود.
با انگبین لبت را سنجیدهام مکررشهدی که در لب توست در انگبین نباشد
باانگبین لب تو را بسیار مقایسه کرده ام اما میدانم شیرینی که درلب توست در انگبین نباشد ولب توشیرین تراز انگبین است
قومی به فکر مشغول قومی به دین گرفتارغافل که آنچه جویند در کفر و دین نباشد
هوش مصنوعی: گروهی درگیر افکار خود هستند و گروهی دیگر به مسائل دینی مشغولند، اما غافل از اینکه آنچه به دنبالش میگردند، نه در کفر و نه در دین یافت نمیشود.
در نکتهٔ دهانت هر کس کند گمانیتا تو سخن نگویی کس را یقین نباشد
هوش مصنوعی: هر کسی که به حرفهای تو فکر کند، فقط در حد گمان و فرضیه میبیند. تا وقتی تو صحبت نکنی و حقیقت را نگویی، هیچکس نمیتواند به یقین برسد.
ماه فلک ز حسنت خواهد برد نصیبیورنه همیشه سیرش گرد زمین نباشد
هوش مصنوعی: اگر زیباییات ماه را به خود جلب کند، حتماً از تو سهمی خواهد برد؛ وگرنه همیشه دور زمین میچرخد و به هر حال لذتی ندارد.
خواهم سر ارادت سایم بر آستانتشرمندهام که چیزیم در آستین نباشد
هوش مصنوعی: میخواهم سر تعظیم خود را به درگاه تو فرود آورم، اما از این که چیزی برای تقدیم به تو ندارم، شرمندهام.
یابد ز دام زلفش صید دلم رهاییگر چشم صیدگیرش اندر کمین نباشد
هوش مصنوعی: اگر چشمان آن صیدگیر در کمین نباشد، دل من از چنگ زلف او آزاد خواهد شد.
با ترکتاز چشمش نیکو مقاومت کردحقا که چون دل من حصنی حصین نباشد
هوش مصنوعی: نظاره کردن و ایستادگی در برابر چشمان او کار آسانی نیست، واقعاً اگر دل من مثل قلعهای مستحکم نباشد، نمیتوانم به خوبی در برابر او مقاومت کنم.
گفتم بهار مسکین خواهد گلی ز باغتگفتا خزان رسیده است گل بعد از این نباشد
گفتم من بهار که (هیچ هم هویت شدگی ندارم و رها شده از افلین شده ام از باغ تو گلی میخواهم ) گفت الان که فصل پاییز است وگل برای برداشتن نیست و منظوراین است که الان بیشتر فصل کاشت بذر است وباید کاشت و ونگهداری کرد در پاییز وزمستان تا بهار به گل رسید