بخش ۷۷ - داستان کاردار
هوش مصنوعی: در داستان، کارداری از یک دشت میگذرد و در یک قریه توقف میکند. او پس از خوردن لقمهای و نوشیدن جرعهای، خوابش میبرد. اما با صدای خروس از خواب بیدار میشود و از خوابی که به واسطه صدای خروس disrupted شده، به شدت خشمگین میشود. او فرمان میدهد تا همهی خروسها را بکشند. در نیمه شب وقتی که به بستر میرود و با دوستی از خود صحبت میکند، دوست به او یادآوری میکند که دیگر خروسی برای خواندن صبح باقی نمانده است و نمیتواند دیگر صدای خروس را بشنود چون او همه را کشته است. این داستان نقدی بر عمل آدمها و اثرات خشم و تنفرشان دارد که ممکن است به از دست دادن چیزهای خوب منجر شود.
کارداری براند گرم بهدشتشامگاهان به قریهای بگذشت
هوش مصنوعی: یک نجار در حال کار کردن در دشت در عصر یک شب به یک روستا رسید.
لقمهایخورد و جرعهایپیوستدیده بر هم نهاد خسته و مست
هوش مصنوعی: او لقمهای خورد و چشیدنی نوشید، سپس چشمانش را بست و به خواب رفت، خسته و سرمست.
تاکهاز باغ خاست بانگ خروسخواجهبرجست خشمناکو عبوس
هوش مصنوعی: زمانی که صدای خروس از باغ بلند شد، خواجه با چهرهای عبوس و خشمگین از جا برخاست.
گفت کاین مرغ بلهوس شومستیاوه گوی و فراخ حلقومست
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که این پرنده کمحوصله و پرحرف است و همیشه چیزهای بیهوده میگوید.
داد فرمان به مهتر و پاکارکز خروسان برآورند دمار
هوش مصنوعی: فرمان داد به بزرگتر و کارگزار که از خروسها، صدای آشفتهای برپا کنند.
هرچه آنجا خروس بدکشتندخاک با خونشان بیاغشتند
هوش مصنوعی: هرچه در آن مکان خروس کشته شد، خاک آنجا با خون آنها آمیخته شد.
نیمشب خواجه چونبهبستر خفتبا ندیمی از آن خویش بگفت
هوش مصنوعی: نیمه شب، وقتی که خواجه به بستر رفت، با یکی از دوستانش صحبت کرد.
چونبخواند خروس صبح ای یارخیز و ما را ز خواب کن بیدار
هوش مصنوعی: وقتی خروس صبحگاهی را میخواند، ای دوست، بیدار شو و ما را از خواب بیدار کن.
گفتش ای خواجه اندربن ماویصبح خوانی دگر نماند بجا
هوش مصنوعی: او به خواجه گفت: «دیگر در این مکان جایی برای صبحخوانی باقی نمانده است.»
سر بریدی خروسکان را بازمرغ سرکنده کی کند آواز
هوش مصنوعی: اگر خروسها را سر ببرند، دیگر مرغ سر بریدهای نمیتواند آواز بخواند.