تناجی
محتشم کاشانی

شمارهٔ ۱۱۹

تیر او تا به سرا پردهٔ دل ماوا داشتخیمهٔ صبر من دل شده را برپا داشت
تا به چنگ غمش افتاد گریبان دلمعاقبت دست ز دامان من شیدا داشت
عقل دیوانه شدی گر بنمودی لیلیبهمان شکل که در دیدهٔ مجنون جا داشت
بس که در سرکشی آن مه به من استغنا کردغیرت عشق مرا نیز به استغنا داشت
دی به مجلس لبش از ناز نجنبید ولینرگسش با من حیران همه دم غوغا داشت
از کمانخانهٔ ابرو به تکلف امروزتیر بر هر که زد از غمزه نظر بر ما داشت
با خیالش دل من دوش شکایتها کردورنه با آن دو لب امروز شکایتها داشت
مدعی خواست که گوید بد من کس نشنیدشد نفس‌گیر ز غم خوش نفس گیرا داشت
محتشم بس که در آن کوی به پهلو گردیددوش چون قرعه هزار آبله بر اعضا داشت