شمارهٔ ۱۲۵
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از غم فراق محبوبش میگوید که او را ترک کرده و به دیاری دیگر رفته است. شاعر در دلش درد دوری و بیکسی را احساس میکند و به محبوبش میگوید که دیگر نصیبی از او ندارد. در پاسخ، محبوب با لبخند از این امر عبور میکند و به او میگوید که باید به یاد او فکر کند. همچنین، شاعر به اندوه و عذاب خود اشاره میکند و از او میخواهد که بازگردد، اما محبوب همچنان به رفتن خود ادامه میدهد. در نهایت، شاعر حسرت دوران وصال و محبت را در دل دارد و از رنج جدایی رنج میبرد.
فغان که همسفر غیر شد حبیب و برفتمرا گذاشت درین مملکت غریب و برفت
هوش مصنوعی: آه که محبوبم با کسی دیگر راهی شد و مرا در این سرزمین غریب تنها گذاشت و رفت.
چو گفتمش که نصیبم دگر ز لعل تو نیستگشود لب به تبسم که یا نصیب و برفت
هوش مصنوعی: زمانی که به او گفتم دیگر گلی از زیباییهای تو نصیبم نخواهد شد، با لبخندش پاسخ داد که شاید، و بعد از آن رفت.
چو گفتمش که دگر فکر من چه خواهد بودبه خنده گفت که فکر رخ حبیب و برفت
هوش مصنوعی: وقتی به او گفتم که دیگر به چه چیزی فکر خواهم کرد، با خنده گفت که تمام فکر و ذکر من باید به چهره محبوبم معطوف باشد و سپس رفت.
چو گفتمش که مرا کی ز ذوق خواهد کشتنوید آمدنت گفت عنقریب و برفت
هوش مصنوعی: وقتی به او گفتم که از عشق و زیباییات به من آسیب خواهد رسید، او با خوشبینی گفت به زودی به دیدنت میآیم و سپس رفت.
رقیب خواست که از پا درآردم او نیزمرا نشاند به کام دل رقیب و برفت
هوش مصنوعی: رقیب تلاش کرد که مرا از پا بیندازد، اما او نیز مرا به آرزوی خود رساند و سپس رفت.
نشست برتنم از تاب تب عرق چندانکه دست شست ز درمان من طبیب و برفت
هوش مصنوعی: به خاطر گرما و تب شدید، عرق زیادی بر بدنم نشسته و دست طبیب از درمان من کوتاه شده و رفته است.
ز دست محتشم آن گل کشد دامن وصلگذاشت خواری هجران به عندلیب و برفت
هوش مصنوعی: از دستان محتشم، آن گل پیوند خود را با معشوق قطع کرده و درد فراق را بر دوش بلبل گذاشته و از آنجا رفته است.