شمارهٔ ۳۵۶
هوش مصنوعی: این شعر دربارهی محبت و فراق است. شاعر از سختیهای دوری یار و ناتوانیاش در لذت بردن از زیباییهای زندگی صحبت میکند. او به حسرت و بیحالی ناشی از جدایی اشاره میکند و میگوید که گرچه چشم دارد، اما از گلستان و زیباییها هیچ لذتی نمیبرد. همچنین به بیاعتمادیاش به خبرهای خوش و نداشتن احساس امنیت اشاره میکند. در نهایت، از فقدان ارتباط با دیگران و ناامیدی از زندگی میگوید و میخواهد سفرش به این دنیا پایان یابد، چون هیچ لذتی از آن نمیبرد.
به هجر یار که از غیر آن ندارم حظچنان که ز وصل آن چنان ندارم حظ
هوش مصنوعی: به خاطر دوری از محبوب، از هیچ چیز دیگری لذت نمیبرم، همانطور که از وصال او هم خوشحالی خاصی ندارم.
به غیر حیرت عشقت چه باعث است ای گلکه چشم دارم و از گلستان ندارم حظ
هوش مصنوعی: ای گل، جز حیرت و شگفتی عشق تو، چه چیزی میتواند مرا به وجد بیاورد؟ با وجود اینکه چشمانم را به تو دوختهام، از گلستان بهرهای نمیبرم.
ز بس که خوردهام از قاصدان فریب اکنونبه هیچ مژده من بدگمان ندارم حظ
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه بارها از پیامآوران دروغین آسیب دیدهام، اکنون دیگر به هیچ بشارتی اعتماد ندارم.
نوید عمر ابد هم به گوش ناخوش نیستکه بی تو بس که به جانم ز جان ندارم حظ
هوش مصنوعی: خبر از زندگی جاودانه برایم خوشایند نیست، چون بی تو، حتی جانم را هم که بینهایت باشد، خوشی و لذتی ندارد.
به هم زدی سفرم کاش خانمان سکونکه از وطن من بیخانمان ندارم حظ
هوش مصنوعی: ناگهان سفرم را به هم زدی و آرزو میکنم آرامش و ثباتی که خانهام باشد، به من برگردد. در حقیقت، من از وطن خود بیخانمانم و هیچ لذتی از این وضع نمیبرم.
زهم ببر ز من ای همزبان که من بی اوزبان ندارم و از هم زبان ندارم حظ
هوش مصنوعی: ای همزبان، از من دور شو، زیرا که بدون او نمیتوانم صحبت کنم و از همزبانی هم هیچ لذتی نمیبرم.
ره جهان دگر محتشم کنون سر کنکه بهر عمر چنین زین جهان ندارم حظ
هوش مصنوعی: ای دنیا، مسیر تازهای برای خود برگزین و تغییرات را آغاز کن، چرا که در تمام عمرم از این جهان بهرهای نبردهام.