رباعی شمارهٔ ۱۵
شاعر کوزه شراب را با خود مقایسه میکند: او را از خاک آدمی عاشق و دلسوخته مانند من درست کردهاند. او نیز روزگاری اسیر عشق خوشرویی بوده. دستهی این کوزه نیز از خاک دست اوست که آن را بر گردن یارش حلقه میکرده. اما امروز بیجان است و هیچ لذتی از شرابی که در اون ریختهاند نمیبرد ولی من زنده هستم و از آن میتوانم لذت ببرم قبل از آن که از خاک منم کوزهها کنند.
این کوزه چو من عاشقِ زاری بودهستدر بندِ سرِ زلفِ نگاری بودهست
این کوزه، روزی همچون من، که عاشقی درماندهام، او نیز عاشقی بوده؛ و اسیر سرِ زلف بُتی. (عاشق زار: عاشق بیچاره)
این دسته که بر گردنِ او میبینیدستیست که بر گردنِ یاری بودهست
و این دستهٔ کوزه که میبینی، روزی دستی بودهاست بر گردن یاری.