رباعی شمارهٔ ۱۶۷
شاعر در میخانه با یک پیر دانا همصحبت میشود و از پیر میخواهد که برای او از قدیم و درگذشتگان بگوید. پیرمرد به او پاسخ میدهد که باده بنوش که وقتی مُردی پس از آن هیچکس از تو چیزی نخواهد شنید.
پیری دیدم به خانهٔ خماریگفتم نکنی ز رفتگان اخباری
در میخانه نشسته بودم که پیری دانا را در آنجا دیدم از او پرسیدم که از قدیم و درگذشتگان داستانی تعریف کنی؟ (یا پندی بگویی)
گفتا می خور که همچو ما بسیاریرفتند و خبر باز نیامد باری
گفت: باده بنوش که همچون ما بسیار مُردند و هیچکس از آنها چیزی نشنید.