رباعی شمارهٔ ۱۷۱
شاعر به کارگاه یک سفالگر رفته است و با دیده خِرد دیده است که استاد کوزهگر چه بیپروا از خاک آدمهای مغرور و صاحبمقام و از خاک آدمهای گدا و نیازمند، کوزه میسازد.
در کارگه کوزهگری کردم رایدر پایهٔ چرخ، دیدم استاد به پای
در کارگاه کوزهگری رفتهبودم و استاد کوزهگر مشغول کار بود.
میکرد دلیر کوزه را دسته و سراز کلهٔ پادشاه و از دستِ گدای
آن استاد کوزهگر، بیملاحظه و بیپروا از کلّهٔ پادشاهان و دست گدایان کوزه درست میکرد!