رباعی شمارهٔ ۱۷۴
در این شعر شاعر بیان میکند که آدمی در آمدن به این دنیا و رفتن از آن، اختیاری ندارد؛ و آرزو میکند که کاش اصلا آمدن و رفتنی در کار نمیبود!
گر آمدنم به خود بُدی، نآمدمیور نیز شدن به من بُدی، کی شدمی
اگر آمدن به دست خودم بود، نمیآمدم؛ اگر رفتن نیز به دست من بود، هرگز نمیرفتم.
بِه زان نَبُدی که اندر این دِیر خرابنه آمدمی، نه شدمی، نه بُدَمی؟
بهتر نبود که در این سرای ویران، نه میآمدم، نه میرفتم و نه بودم؟