شمارهٔ ۴۷
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از عشق و دلبستگی خود به معشوقهاش سخن میگوید. او در وصف زیبایی معشوق که به مانند نرگسی مست است، احساسات عمیقش را بیان میکند. او همچنین به حالت گیجی و مختاری اشاره میکند که وجود معشوق برایش ایجاد کرده است. شاعر نمیداند که آیا معشوق در دلش هست یا نیست، اما میفهمد که غیر از عشق به او، هیچ چیز دیگری برایش مهم نیست. در همین حال، او به نفسی که از این عشق گرفته در نهایت به آزادی رسیده است و میگوید که دلش دیگر هرگز به کسی غیر از معشوق نمیپیوندد. شعری است پر از احساسات عاشقانه و تمایل عمیق به وصال.
دلم بربود دوش آن نرگس مستاگر دستم نگیری رفتم از دست
هوش مصنوعی: دلم را شب گذشته آن گل نرگس زیبا و شگفتانگیز برد. اگر حمایتم نکنی، دیگر از دست میروم.
چه نیکو هر دو با هم اوفتادنددلم با چشمت این دیوانه آن مست
هوش مصنوعی: چه خوب است که دل من و چشم تو هر دو به یکدیگر توجه کردهاند، در حالی که من دیوانهوار و تو مست هستی.
نمی دانم دهانت هست یا نیستنمی دانم میانت نیست یا هست
هوش مصنوعی: نمیدانم که آیا لبهای تو وجود دارند یا نه و نمیدانم که آیا فاصلهام از تو هست یا نیست.
تویی آن بی دهانی کو سخن گفتتویی آن بی میانی کو کمر بست
هوش مصنوعی: تو کسی هستی که بدون زبان میگویی و تویی آن که بدون میانجی کار را پیغام میکنی.
بجانم بنده آزاده یی کوگرفتار تو شد وز خویشتن رست
هوش مصنوعی: جانم بندهای است آزاد که به خاطر تو در بند تو افتاده است و از خود رهایی یافته است.
دگر با سیف فرغانی نیایددلی کز وی برید و در تو پیوست
هوش مصنوعی: دلهایی که از محبت کسی بریدهاند، دیگر به کسی نمیپیوندند.
گدایی کز سر کوی تو برخاستبسلطانیش بنشاندند و ننشست
هوش مصنوعی: کسی که از کنار خانه تو درخواست کمک کرد، او را به مقام سلطانی رساندند، اما او نخواست در آنجا بماند.