غزل شمارهٔ ۱۲۳
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به احساسات عشق و پیچیدگیهای آن میپردازد. او به ناکامیها و دردهایی که از عشق میکشد اشاره میکند و میگوید که وصل و نزدیکی به محبوب برای دلهای معمولی نیست. همچنین، او از فقدان راهنمایی در مسیر عشق و خطراتی که در این راه وجود دارد، صحبت میکند. در نهایت، شاعر از دردها و مشکلاتی که در پی عشق برایش پیش آمده، شاکی است و به این نکته اشاره میکند که گاهی در بدبختیها نیز خبری از خوشی نیست. او از تنگناخی و ناامیدیاش در عشق نیز سخن میگوید.
وصل تو نصیب دل صاحب نظری نیستیاقوت لبت قسمت خونین جگری نیست
هوش مصنوعی: اتصال به تو برای دلهای دانا و عاقل ممکن نیست، و لذت از لبت برای کسی که دلی شکسته دارد، فراهم نمیشود.
المنة للّه که به عهد رخ و زلفتبر گردن من منت شام و سحری نیست
هوش مصنوعی: شکر خدا که به خاطر زیبایی و جذابیت تو، هیچ گونه بار و مسئولیتی بر دوش من نیست.
پیداست ز نالیدن مرغان گلستانکاسوده ز سودای غمش هیچ سری نیست
هوش مصنوعی: از ناله و غمگینی پرندههای گلستان پیداست که هیچ کس در دل خود از درد و غم آنها خبری ندارد و همه بیخبرند.
فریاد که جز اشک شب و آه سحرگاهاندر سفر عشق مرا هم سفری نیست
هوش مصنوعی: فریاد میزنم که در این سفر عشق، جز اشک شب و آه سحرگاه، همراه دیگری ندارم.
در راه خطرناک طلب گم شدم آخرزیرا که درین ورطه مرا راهبری نیست
هوش مصنوعی: در مسیر دشوار جستجوی خواستهها، گم شدم؛ زیرا در این وضعیت کسی نیست که مرا راهنمایی کند.
تا آن صنم آمد به در از پرده، فلک گفتالحق که درین پرده چنین پردهدری نیست
هوش مصنوعی: زمانی که آن معشوق زیبا از پشت پرده بیرون آمد، آسمان گفت واقعاً در این دنیای پر از پرده، چنین زیبایی بینظیری وجود ندارد.
گفتی که چه داری به خریداری لعلشجز اشک گران مایه به دستم گهری نیست
هوش مصنوعی: گفتی چه چیزی برای خریدن لعل زیبایت داری، جز اشکهایی که به خاطر آن ریختهام. گرانبهاتر از آن چیزی در دست من نیست.
تا خود نشوی شانه، به زلفش نزنی چنگانگشت کسی کارگشای دگری نیست
هوش مصنوعی: تا زمانی که خودت را آماده نسازی، نمیتوانی به عشق و زیباییاش نزدیک شوی. هیچکس نمیتواند به مشکل کسی دیگری کمک کند.
در کوی خرابات رسیدم به مقامیکانجا ز کرامات فروشان اثری نیست
هوش مصنوعی: در جایی که به خرابات (محلهای شرابخواری) وارد شدم، به نقطهای رسیدم که دیگر نشانی از کارهای شگفتانگیز و کرامتهای دستفروشان وجود ندارد.
جز دردسر از درد کشی هیچ ندیدمافسوس که در بی خبری هم خبری نیست
هوش مصنوعی: غیر از درد و مشکلاتی که کشیدم، چیزی به دست نیاوردم. افسوس که حتی در غفلت و بیخبری هم خبری از خوشی نیست.
شرمنده شد آخر ز دل تنگ فروغیپنداشت ز تنگ شکرش تنگ تری نیست
هوش مصنوعی: در نهایت، احساس شرم و ناراحتی که از دل پرتنش و تنگش برمیخیزد، او را به این فکر میاندازد که در واقع از تنگی و سختی دیگران خبری نیست و آنچه او تجربه کرده، احتمالا فقط به خاطر محدودیتهای خودش بوده است.