غزل شمارهٔ ۳۳۵
هوش مصنوعی: این شعر به بیان حال و احساس شاعر میپردازد. شاعر در آغاز بیان میکند که هرگز در انکار و جدایی از محبوب نبوده و زندگیاش بیمعنا بوده است. او از روزی که به محبت محبوب دچار شده، احساس سنگینی و غم را تجربه کرده و آرزو میکند که در این غم، آگاهی نداشته باشد. او همچنین به تأثیر زلف محبوب اشاره میکند و میگوید که اگر این زیبایی نبود، حال او اینگونه نمیبود. شاعر از عشق و جذبه محبوب سخن میگوید و در نهایت حسرت و ناتوانی خود را در برابر عشق و درد دل بیان میکند که از شدت آن، حتی در خواب هم نمیتواند آسوده باشد. شعر در کل نگاهی به عمق عشق و رنجهای آن دارد.
یک باره گر از سبحه در انکار نبودماز زلف بتان صاحب زنار نبودم
هوش مصنوعی: اگر یک بار از زنجیرههای سبحه (دعا) بیرون نیامدم، به این خاطر بود که هیچگاه از زیبایی و جذابیت زلف معشوق دور نشدم.
تا رطل گران از کف ساقی نگرفتمسرمست و سبک روح و سبک بار نبودم
هوش مصنوعی: تا زمانی که وزن سنگینی را از دست ساقی نگرفتم، نه سرمست بودم و نه روحی سبک و آسوده داشتم.
روزی ز قضا قسمت من خون جگر بودکز صومعه در خانهٔ خمار نبودم
هوش مصنوعی: روزی به خاطر تقدیر، نصیب من درد دل و رنجی عمیق شد، زیرا در آن زمان در خانهٔ شرابی نبودم و از راه رسیدن به حقیقت و لذتهای زندگی محروم مانده بودم.
بر مست غم دور فلک دست نداردای کاش در این غمکده هشیار نبودم
هوش مصنوعی: ای کاش در این دنیای پر از غم و ناراحتی، من هم مانند دیگران بیخبر و خوشحال بودم و نمیدانستم چه مشکلاتی در اطرافم وجود دارد.
سرمایهٔ سودا اگر این زلف نبودیسودازده در هر سر بازار نبودم
هوش مصنوعی: اگر این زلف زیبا وجود نداشت، حتماً در هر گوشهای از بازار به خاطر عشق و اشتیاقم سردرگم و آشفته نمیبودم.
وقتی که شدم با خبر از سر دهانشاز هستی خود هیچ خبردار نبودم
هوش مصنوعی: زمانی که از حرفهای او باخبر شدم، از وجود خودم هیچ اطلاعی نداشتم.
در خواب نیاید گرم آن ماه، عجب نیستکاندر خور این دولت بیدار نبودم
هوش مصنوعی: در خواب هیچ وقت آن ماه زیبا و دلفریب نمیآید، جای تعجب نیست که من در زمان این نعمت بیداری نبودم.
از روی تو کی شد که بر آتش ننشستموز نور تو کی بود که در نار نبودم
هوش مصنوعی: از زمانی که وجود تو را دیدم، دیگر در آتش درد و رنج ننشستم و در روشنایی تو هرگز در آتش نیستم.
می رفت فروغی ز سر کویت و میگفتکز دست دل ای کاش چنین زار نبودم
هوش مصنوعی: فروغی در حالی که از کنار خانهات میگذشت، میگفت ای کاش دل از دستم در نمیآمد و چنین ناراحت و زار نبودم.