تناجی
عبید زاکانی

غزل شمارهٔ ۷۶

ای تُرک! چشم مستت بیمار خانهٔ دلزلف تو دام جان‌ها، خال تو دانهٔ دل
آن جا که ترک چشمت شست جفا گشایدتیر بلا نیاید جز بر نشانهٔ دل
خونابهٔ سرشکم ریزند مردم چشماز آستانهٔ تو تا آسمانهٔ دل
دل اوفتاده عاجز، بر آستانهٔ توتا عاجز اوفتادم بر آستانهٔ دل
دارد عبید مسکین دائم هوای عشقتهم در میانهٔ جان هم در میانهٔ دل