غزل شمارهٔ ۸۸
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از درد و رنجی میگوید که ناچار از شهر شیراز ترک میکند. او احساس غم و اندوه دارد و در حال و هوای اشتیاق و دلتنگی به سفر میرود. شاعر بین شور و شوریدگی مانند بلبل و دلتنگی مانند غنچه نوسان دارد و به شدت از جدایی رنج میبرد. او ناامید و بییار به سفر میرود و حسرتش را با خود به دوش میکشد. در نهایت به این نتیجه میرسد که این سفر، سفری نیست که او خواسته باشد و به قضا و قدر تسلیم است.
رفتم از خطهٔ شیراز و به جان در خطرموه کزین رفتن ناچار چه خونین جگرم
هوش مصنوعی: از شیراز دور شدم و حالا جانم در خطر است. چه درد عجیبی است این جدایی و چقدر غمگینم.
میروم دست زنان بر سر و پای اندر گلزین سفر تا چه شود حال و چه آید به سرم
هوش مصنوعی: به سفر میروم و در حین عبور از گل و لای، دست به سر و پا میزنم و دعا میکنم که ببینم چه بر سرم خواهد آمد و چه حال و روزی پیدا خواهم کرد.
گاه چون بلبل شوریده درآیم به خروشگاه چون غنچهٔ دلتنگ گریبان بدرم
هوش مصنوعی: گاهی مانند بلبل نادم و مضطرب به آواز درمیآیم، و گهگاهی مانند غنچهای ناراحت، به سادگی دلم را بیان میکنم.
من از این شهر اگر برشکنم در شکنممن از این کوی اگر برگذرم درگذرم
هوش مصنوعی: اگر از این شهر بروم، در واقع خودم را میشکنم و اگر از این کوچه عبور کنم، به نوعی از خودم فاصله میگیرم.
بیخود و بیدل و بییار برون از شیراز«میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم»
هوش مصنوعی: بدون آگاهی و بیاحساس، و بدون همراهی، از شیراز خارج میشوم و با حسرت به عقب نگاه میکنم.
قوت دست ندارم چو عنان میگیرم«خبر از پای ندارم که زمین میسپرم»
هوش مصنوعی: من قدرت کنترل ندارم، وقتی شروع به هدایت میکنم، احساس میکنم که زیر پایم ثباتی وجود ندارد و به زمین واگذار میشوم.
این چنین زار که امروز منم در غم عشققول ناصح نکند چاره و پند پدرم
هوش مصنوعی: امروز به قدری غمگین و بیتابم که نمیتوانم به نصیحتهای دیگران گوش دهم و هیچ راهی برای درمان غم عشقام نمیبینم. حتی پدرم هم نمیتواند برایم چارهای پیشنهاد کند.
ای عبید این سفری نیست که من میخواهممیکشد دهر به زنجیر قضا و قدرم
هوش مصنوعی: ای عبید، این سفر، سفر دلخواه من نیست؛ چرا که روزگار مرا به زنجیر قضا و قدر خود میکشد.