تناجی
عبید زاکانی

غزل شمارهٔ ۱۰۵

گر آن مه را وفا بودی چه بودیورش ترس از خدا بودی چه بودی
دمی خواهم که با او خوش برآیماگر او را رضا بودی چه بودی
دلم را از لبش بوسیست حاجتگر این حاجت روا بودی چه بودی
اگر روزی به لطف آن پادشا رانظر با این گدا بودی چه بودی
خرد گر گرد من گشتی چه گشتیوگر صبرم بجا بودی چه بودی
به وصلش گر عبید بینوا راسعادت رهنما بودی چه بودی