شمارهٔ ۲۷
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از احساسات عمیق و اندوه ناشی از عشق سخن میگوید. او به وضعیت خود اشاره میکند که از خود خبر ندارد و در اندوه عشق گرفتار است. هرچند که تلاش میکند، هیچ چیزی جز غم و اشک برایش باقی نمانده و در غیبت معشوق، هیچ کار دیگری جز گریستن نمیتواند انجام دهد. همچنین، عشق او باعث شده که نتواند به شادی یا پیروزی برسد و دلش به آتش عشق میسوزد، ولی همچنان به یاد معشوق است. در نهایت، با ورود زیبایی معشوق به زندگیاش، همه چیز دیگر بیاهمیت شده است.
خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راه گذر نیست مرا
هوش مصنوعی: میدانی که من از حال و روز خودم خبر ندارم؛ اگر قدری به من سر بزنی، شاید از غمهایم رهایی پیدا کنم.
گر سرم در سر سودات رود نیست عجبسر سودای تو دارم، غمِ سر نیست مرا
هوش مصنوعی: اگر سر و سامانم زیر تسلط عشق تو نباشد، تعجبی ندارد که من هنوز دچار خیال تو هستم و غم کمبود سر ندارم.
ز آب دیده که به صد خون دلش پروردمهیچ حاصل به جز از خون جگر نیست مرا
هوش مصنوعی: از اشکهایی که با درد و رنج بسیار ریختهام، هیچ نتیجهای جز زخم و درد درونم نصیبم نشده است.
بی رخت اشک همی بارم و گل میکارمغیر از این کار کنون کار دگر نیست مرا
هوش مصنوعی: علاوه بر غم و اندوهی که دارم و اشک میریزم، تنها به کاشتن گل مشغولم و دیگر هیچ کاری نمیتوانم بکنم.
محنت زلف تو تا یافت ظفر بر دل منبر مراد دل خود هیچ ظفر نیست مرا
هوش مصنوعی: درد و رنج ناشی از زلف تو برای من به پیروزی تبدیل شده است، اما دلخواه خودم هیچ پیروزیای نمییابم.
بر سر زلف تو زآن روی ظفر ممکن نیستکه تواناییای چون باد سحر نیست مرا
هوش مصنوعی: به خاطر زیبایی و جذابیت زلف تو، هرگز نمیتوانم موفقیتی پیدا کنم. مانند صبح زود، که بادش تنها از دور قابل احساس است و به چنگال کسی نمیآید، من نیز به این زیبایی دسترسی ندارم.
دل پروانهصفت گر چه پر و بال بسوختهمچنان ز آتش عشق تو اثر نیست مرا
هوش مصنوعی: پرندهای که به عشق تو سوخته، هرچند بال و پرش را از دست داده، باز هم نشانهای از آن آتش عشق در دلش باقی مانده است.
منم آن شمع که در سوز چنان بیخبرمکه گرم سر ببرند هیچ خبر نیست مرا
هوش مصنوعی: غم آن شمعی که در حال سوختن است، به قدری به آن مشغولم که حتی از خطراتی که آن را تهدید میکند بیخبرم.
تا که آمد رخ زیبات به چشم خسروبر گل و لاله کنون میل نظر نیست مرا
هوش مصنوعی: وقتی چهرهی زیبا و دلربای تو بر چهرهی خسرو تابید، اکنون دیگر هیچ تمایلی به تماشا ندارم.